facebook instagram telegram telegram
بيشترين شوخي‌هايم درباره مرگ است!

گفت‌وگو با عمران صلاحي:

مقدمه:
عمران صلاحي، طنزنويس و شاعر. معلوم نيست آثارش صلاحي را مشهور كرده است يا صلاحي آثارش را! همه دوستش دارند. خوش‌اخلاق است و محجوب. خودش مي‌گويد گفتن «نه» برايش خيلي سخت است و همين باعث شده هر نشريه‌اي كه بخواهد مصاحبه كند به سراغ اولين كسي كه مي‌رود صلاحي است. با متانت و صبر به همه پاسخ مي‌دهد و روي كسي را زمين نمي‌اندازد.
هميشه جديدترين لطيفه‌ها- از نوع مجاز و غيرمجازش – را از او مي‌توان شنيد. چنان با حجب و حيا لطيفه تعريف مي‌كند كه گويي در حال اعتراف به گناه بزرگي است، سرخ مي‌شود و سرش را مي‌اندازد پايين و تا خنده شنونده تمام نشود سرش را از خجالت بلند نمي‌كند.
متولد 1325 است. مثل همه مشاهير از خانواده فقيري است و اولين اشعارش را در كودكي سروده. صاحب چندين عنوان كتاب شعر است و دو – سه كتاب درباره طنزپردازان و هزارها صفحه طنز در نشريات. در ميان پنجمين دهه زندگي‌اش آرزو دارد تا به آرزويش برسد! آرزويش غريب نيست، نوشتن رمان. اما مي‌گويد: «مجال ندارم. زندگي سخت است و مشغله‌هايم زياد. كاش زمانه مهربان‌تر بود.»
آرزو مي‌كنيم صلاحي كه عمري است لبخند بر لب‌ها نشانده است به آرزويش برسد و لبخند بر لبانش بنشنيد.*

آقاي صلاحي شما هم طنزپرداز هستيد، هم شاعر، من وقتي آثار شما را مي‌خوانم احساس مي‌كنم شما دنبال شعر رفتيد اما طنز دنبال شما آمد. يا به عبارتي شما شيفته شعر هستيد ولي طنز شيفته شما. آيا همين طور است؟
عجب نكته جالب و درستي را متوجه شديد. من فكر كنم خود شما هم علاوه بر آنكه طنز مي‌نويسيد شعر هم مي‌گوييد و رو نمي‌كنيد. بله، من رفتم دنبال شعر. شعر را از يازده سالگي شروع كردم. اين يك علاقه كاملاً دروني بود، با اينكه من در يك خانواده اهل شعر و ادبيات بزرگ نشدم. پدرم حتي سواد خواندن و نوشتن هم نداشت و مادرم متولد باكو بود و سوادش در حد ابتدايي و كسي در خانواده مشوق شعر گفتن من نبود، اما نمي‌دانم چرا از كودكي تا اين اندازه شيفته شعر بودم. ولي در مورد طنز اين‌گونه نبود. من ناخودآگاه در شعرهاي جديم رگه‌هايي از طنز مي‌آمد. مثلاً در سال 1343 غزلي را كاملاً جدي سرودم، كه دو بيتش اين بود:
اي كه رخ افروخته‌اي همچو گل
رنگ ز رخ باختنم را ببين
پنجره خانه خود باز كن
دسته گل انداختنم را ببين
امروز كه به آن نگاه مي‌كنم مي‌بينم طنزي در اين غزل نهفته است.

چه شد كه طنزنويس شديد؟
ماجراي طنزنويسي من اين جور شروع شد كه منزل پدري من در جواديه بود. يك خانواده بسيار فقير. من معمولاً در پياده‌روي‌هاي روزانه‌ام خيلي چيزها از داخل جوي آب و كنار ديوار پيدا مي‌كردم. مخصوصاً هميشه دنبال روزنامه و مجله بودم، و هر جا يك تكه روزنامه پيدا مي‌كردم آن را برمي‌داشتم، تميزش مي‌كردم و مي‌خواندمش. يك روز از داخل جوي چهار صفحه از يك روزنامه را پيدا كردم كه اسمش «توفيق» بود. تا آن موقع نمي‌دانستم توفيق چيست. آن را بردم خانه و خاكش را پاك كردم و خواندم. خيلي خوشم آمد. تصادفا نشاني توفيق در آن چهار صفحه وجود داشت. آن موقع من با يك دوچرخه قراضه به مدرسه مي‌رفتم و بچه‌هاي جواديه سنگ مي‌انداختند و پره‌هاي دوچرخه‌ام را مي‌شكستند و دنبالم مي‌كردند. يك روز من از زبان بچه‌هاي جواديه شعر گفتم و براي توفيق فرستادم با اين مضمون:
«من بچه جواديه هستم آهاي كاكا
ناراضيند خلق ز دستم آهاي كاكا»

و به همراه يك كاريكاتور آن را براي توفيق فرستادم. مدت‌ها گذشت و يك روز از توفيق نامه‌اي به دستم رسيد. در نامه كلي تشويق شده بودم و فهميدم مطالبم در توفيق چاپ شده است و آنها انتظارداشتند من به دفتر مجله بروم. من هم يك روز با دوچرخه قراضه‌ام به دفتر توفيق در خيابان استانبول رفتم، با ترس و لرز و خجالت فراوان. آنها باور نمي‌كردند كه اين شعر سراپا شيطنت را من گفته باشم. تصادفاً آن روز جلسه هيأت تحريريه بود و مرا به آنجا بردند. در جلسات تحريريه به سوژه فكر مي‌كردند. يك خبر را جلو من گذاشتند و من هم سوژه فكر كردم. خلاصه تصادفاً همه سوژه‌هايم تصويب شد و خيلي تشويق شدم. البته اين را هم بگويم كه توفيق بيشتر از كاريكاتور من خوشش آمده بود و من را به آتليه فرستاد كه آقاي درم‌بخش و پاك‌شير هم آنجا بودند. ولي من خودم حس كردم آمادگي بيشتري براي شعر و مطلب دارم. از سال 44- 45 رسماً در هيأت تحريريه توفيق كه آن زمان كوچك‌ترين عضوش من بودم، مستقر شدم. از اين زمان طنزنويسي من شروع شد.

يعني همه چيز خيلي تصادفي جفت‌وجور شد.
بله! شايد اگر آن چهار صفحه توفيق را در جوي آب پيدا نمي‌كردم هرگز طنزنويس نمي‌شدم!

شما از طنزنويسان قديمي هستيد، به عبارتي از طنزنويسان مكتب توفيق، اما قلم شما قلمي جوان و روزآمد است. اين راز جوان ماندن طنز شما در چيست؟
راستش اين هم به روحيه خود من برمي‌گردد كه هميشه احساس مي‌كنم يك بچه شيطان در درونم است كه از در و ديوار بالا مي‌رود و ديگر اينكه هميشه سعي كرده‌ا‌م ادبيات ايران و جهان را دنبال كنم. آن موقع كه من در توفيق بودم غير از چند نفر انگشت‌شمار، ديگران با ادبيات روز الفتي نداشتند و در برابر آن جبهه مي‌گرفتند. بعضي هم افتخارشان اين بود كه كتاب نمي‌خوانند چون نمي‌خواهند تحت تأثير قرار بگيرند. ولي من هميشه دنبال آثار جديد هستم و هر چيزي كه چاپ مي‌شود حتي در نشريات و از جوان‌ترين و تازه‌كارترين نويسندگان و شاعران مي‌خوانم و دنبال مي‌كنم. علاوه بر اين هميشه سعي مي‌كنم ارتباطم با مردم گسيخته نشود و در ميان مردم باشم و زبان آنها را بشناسم. فكر كنم اين نكات باعث شد تا من در يك قالب فكري و زباني باقي نمانم و با گردش زمان، زبانم را با آن منطبق سازم.

معمولاً رسم است از هر طنزنويسي بپرسند «طنز چيست»، به نظر مي‌رسد اين سؤال تا حدي كليشه‌اي است و ما از آن مي‌گذريم، اما مي‌خواهم به نكته ديگري در ماهيت طنز بپردازم و آن عنصر اساسي طنز يعني خنده است. چگونه مي‌توان عنصر خنده را در يك متن طنز كم و زياد كرد؟ اصلاً خنده چگونه به وجود مي‌آيد؟
برگسون مي‌گويد: «خنده نتيجه انتظاري است كه به جايي نمي‌رسد.» پس از آنجا كه معمولاً انتظارات برآورده نمي‌شود خنده حاصل مي‌شود. از طرف ديگر خنده از ديدن امور متناقض و يا به عبارتي خلاف آمد عادت‌ها به وجود مي‌آيد. يعني هرگاه آنچه تجربه انتظارش را دارد رخ ندهد، واكنش انسان خنده است و مثلاً شاپور به جاي آنكه بگويد گربه از درخت بالا رفت مي‌گويد درخت از گربه پايين آمد. پس هر گاه ما در يك متن طنز به اين تناقضات و تضادها در پديده‌ها بيشتر بپردازيم مي‌توانيم خنده بيشتري به مخاطب انتقال دهيم.
حالا اگر فرض كنيم روزي همه تناقضات و تضادها از بين برود و همه چيز آن گونه كه بايد سر جاي خود واقع شود، خنده نيز از بين خواهد رفت؟
هرگز اين اتفاق رخ نخواهد داد. هرگز بشر به اين مرحله از عقلانيت و كمال نمي‌رسد كه همه تضادها و تناقضات را از بين ببرد. تازه اگر هم از بين برود، طنزنويس در آثار خود اين تناقضات را خلق مي‌كند.

گاه پيش مي‌آيد كه يك طنزنويس كاري را كه يك فيلسوف يا جامعه‌شناس در يك اثر چند صد صفحه‌اي بيان مي‌كند تا از يك سنت، يك تفكر و يا يك ايدئولوژي انتقاد كند و معايب آن را نشان دهد با يك جمله طنز، عمق فاجعه‌اي كه جامعه‌اش به آن دچار است را عريان مي‌سازد. مثال‌ها در تاريخ زياد است. شايد بارزترين آن جمله معروف «جرج اورول» باشد كه با عبارت «همه برابرند ولي بعضي برابرترند» توانست ناتواني كمونيست شوروي را در رسيدن به آرمانهايش نشان دهد. آيا شبيه چنين جمله‌اي را در تاريخ طنز معاصر ايران سراغ داريد؟
خير، متأسفانه به ياد نمي‌آورم. طنزنويسان ما متأسفانه كمتر به مسائل كلان توجه كرده و معمولاً درگير مسائل روزمره بوده‌اند.

در حالي كه در جامعه‌اي زندگي مي‌كنيم كه پر از سنت‌ها، عقايد و روابط اجتماعي ناپسند است، به‌عنوان مثال سنت ريشه‌دار استبدادزدگي و استبدادپروري ايراني.
بله و هرگز طنزنويسان به‌عنوان منتقدان اجتماعي به ريشه‌ها و امور كلان اجتماعي-فرهنگي اين چنيني نپرداخته‌اند.

چرا؟
راستش علت را نمي‌دانم. اما فكر كنم علت اينكه طنزنويسان بيشتر حالت روزمره پيدا كرده‌اند و ريشه‌اي به مسائل نگاه نمي‌كنند دو چيز باشد، يكي شرايط نامساعد اقتصادي و معيشتي كه هميشه بلاي جان نويسندگان بوده است و آن طور كه بايد اوقات فراغت لازم براي پرداختن به اين موضوعات وقت‌گير را نداشته‌اند كه بتوانند مثلاً يك رمان زيبا مثل ميلان كوندرا يا جرج اورول بنويسند. من يك زماني گفته‌ام كه زندگي نويسندگاني مثل ماركز چگونه است و چطور نويسندگي مي‌كنند، چه ساعي از خواب بيدار مي‌شوند، چه زماني ورزش مي‌كنند، قهوه‌شان را مي‌خورند و حتي لباس كار مي‌پوشند و پشت ميز كارشان مي‌نشينند. اما نويسنده ايراني داخل تاكسي، توي مطب دكتر، پاي درخت از اين خرده‌كاري‌هاي نويسندگي مي‌كند. و اگر هم كسي بتواند در اين شرايط، كاري به وجود آورد نابغه است. من خودم همين حالا پنج طرح رمان دارم، ساختار، چارچوب و شخصيتهايش را ريخته‌ام اما هيچ وقت نتوانستم درگير اين رمان‌ها شوم. متأسفانه در ايران همه چيز كوتاه كوتاه و منقطع است. نمي‌گويم غربي‌ها درگير مسائل و مشكلات زندگي روزمره نيستند، چرا هستند اما اوقات فراغت هم دارند. اما كارهاي خلاقه ما اگر هم انجام شده بيشتر جنبه تصادفي داشته است. مثلاً كسي مثل صادق هدايت مي‌رود هندوستان و مهمان شخصي بوده است، «بوف كور» را آنجا با يك ذهن آماده و راحت مي‌نويسد. و يا حتي خود ايرج پزشكزاد مي‌رود الجزاير براي مأموريت و آنجا «دايي جان ناپلئون» را مي‌نويسد. از طرف ديگر مخصوصاً در اين چند سال اخير طنزنويسان با رشد مطبوعات، خيلي مطبوعات‌زده شده‌اند و اين مطبوعات‌زدگي همه را دچار روزمرگي كرده است و مطالبي كه نوشته مي‌شود حداكثر يك وقايع‌نگاري به طنز است.
حالا شايد من بي‌استعدادي خودم را به پاي مشكلات مردم مي‌گذارم. (مي‌خندد)

آيا وجود خط قرمزهاي زياد هم در سنت و عرف جامعه و هم در قوانين مي‌تواند دليل ديگري براي عدم ورود طنزنويسان به اين مقولات كلان باشد؟
بله. اين يك دليل اساسي ديگر است كه موانعي در چاپ آثار به وجود مي‌آورد. و از طرف ديگر نويسنده براي آنكه اثرش چاپ شود خود به خود به خودسانسوري روي مي‌آورد و اين مسأله به تدريج ذهن را مي‌بندد. گرچه هر دوي اينها براي طنزنويس كمتر از جدي‌نويسان است. چون به هرحال طنز قابليت بيشتري براي آنكه هدف مطلب را در لفافه بيان كند دارد و مي‌تواند از لابلاي خط قرمزها رد شود. گرچه انرژي زيادي از طنزنويس مي‌گيرد.

خود اين امر به مرور زمان موجب نمي‌شود تا مخاطبان با هر متني كه روبرو مي‌شوند به تفسير آن بپردازند و براي طنزي كه خيلي ساده و شفاف است برايش تفاسير پيچيده عنوان كنند؟
بله همين طور است كه شما مي‌گوييد. براي خود من هم اين موارد پيش آمده است. يعني مطالبي را نوشته‌ام كه خيلي ساده بوده است اما خوانندگان تفسيرهاي عجيب و غريبي از آن كرده‌اند. حالا اگر مردم تفسير كنند خيلي مهم نيست، اما بعضي نشريات و افراد خاص اين كار را مي‌كنند و من بايد ثابت كنم اين‌طور نبوده و من هيچ قصد و غرضي نداشته‌ام. همين امر باعث شده كلمات را با وسواس بيشتري انتخاب كنم تا راه هرگونه تفسير احتمالي كه موجب دردسر و مشكل برايم بشود را ببندد.

شما خودتان هيچ گونه تابوي شخصي داريد كه قلم خود را از ورود به آن منع كرده باشيد و درباره‌اش طنز ننويسيد؟
خير. من هيچ گونه خط قرمز شخصي براي خود ندارم و خود را مجاز به ورود به هر مقوله‌اي براي طنز مي‌دانم. طنز يك شاخه از ادبيات است و به تمام مقولات بشري و غيربشري مي‌تواند ورود كند. مثلاً كساني هستند كه درباره «مرگ» طنز نمي‌نويسند، ولي من بيشترين شوخي‌هايم دراين‌باره است. وقتي به مراسم عزاداري مي‌روم كلي مطلب طنز مي‌گويم و شوخي مي‌كنم.

يعني مراسم عزاداري سوژه بيشتري براي طنز به شما مي‌دهد؟
بله، خيلي بيشتر از عروسي!

* : اين گفتگو از شماره 143 ماهنامه گل‌آقا وام گرفته شده.


omran2.jpg

 


ريتا اصغرپور

تاريخ : شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵


ارسال نظر

نظر شما پس از تاييد توسط مديريت سايت، نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: