facebook instagram telegram telegram
قال نکن بچه!
گیتی صفرزاده،علی زراندوز
قال نکن بچه عنوان مطلبی بود که منوچهر احترامی برای درگذشتگان(گل آقا،عمران صلاحی ،نادر ابراهیمی و..)می نوشت،نمونه ای از آن را می توانید اینجا ببینید.

من اینجا راز دلم را با شما می گویم...

shahidi0985webname2.jpg

طرح اثر داود شهیدی

چطور پايتان به توفيق باز شد؟
در دوران دبيرستان تعدادي از شعرهاي طنزم را براي توفيق فرستادم. اولين كاري كه فرستادم چاپ شد. دومين و سومين كار هم به همين ترتيب. بعد از من دعوت كردند براي همكاري بيشتر به دفتر نشريه بروم.

وقتی به توفیق وارد شدید چه کاری را انجام دادید؟
در آغاز تابستان ١۳۳۹ قبل از اینکه در اتاق تحریریه جا سفت کنم٬ ده پانزده روزی حسب¬الامر سردبیر در کنار دست پورثانی روی یک صندلی لهستانی نشانده شدم و تحت تعلیمات خردمندانه و راهنمایی¬های داهیانه او٬ چسباندن بلوکهای بیست¬تایی تمبر را بر روی پاکتهای پستی به خوبی آموزش دیدم.

یعنی فقط کار تحریری انجام نمی دادید
هر کدام از ما در روزنامه توفیق بیش از یک شغل موظف داشتیم و مجبور بودیم به جرم اشتیاق مفرطمان به طنزنویسی٬ یک شغل اداری مانند: غلط گیری٬ صفحه بندی٬ اداره امور شهرستانها٬ تفکیک نامه ها و ماشین نویسی را یدک بکشیم.

و پله های ترقی را تا کجا طی کردید؟
پس از يكسال عضو هيأت تحريريه شدم و خيلي زود به جايي رسيدم كه مطالب وارده براي انتخاب به دستم مي‌آمد. سال 1343 كه دانشكده را تمام كردم چند سالي بود كه وردست حسين توفيق شده بودم كه سردبير توفيق بود.

كارتان را در همان فضاي مطبوعاتي ادامه داديد؟
من از سالهاي 47 و 48 رفتم دنبال كارهايي كه دوست داشتم مثل نوشتن براي راديو ، تلويزيون و دنبال كردن سينما.

شما سابقه طولاني كار در سالهاي طلايي راديو داريد. راجع به رسانه راديو و جايگاه فعلي‌ آن را چه طور می بینید؟

راديو مثل آدامس و سيگار است. فراوان است و راحت پيدا مي‌شود. اگر وقت بگذارند و متنهاي خوبي براي راديو نوشته شود ، اين رسانه جايگاه خودش را پيدا مي‌كند. هنوز بعد از 65-60 سال كه از تأسيس راديو مي‌گذرد ما همان تركيب برنامه‌هاي شاد را داريم كه در گذشته داشتيم. با گوينده‌اي كه خاطره تعريف مي‌كند يا خوشمزگي مي‌كند نمي توان به جايي رسيد.

چطور به گل‌آقا آمديد؟
زماني كه هفته نامه گل‌آقا منتشر شد من جاهاي مختلفي كار مي‌كردم . فرجيان چند بار گفت بيا اينجا مطلب بده. من هم مي‌گفتم حالا مي‌آيم و نمي رفتم. در حقيقت بازيگوشي كردم و نرفتم. آمدن من به گل‌آقا نصف گناهش به گردن او (فرجيان) و اين دايي سيبيل عليه ما عليه محمد پورثاني است.

طنز گل‌اقا چه ويژگيهايي داشت ؟
صابري در گل‌آقا نام و شغل و موقعيت كساني كه از آنها انتقاد مي‌شد را صريح مطرح مي‌كرد. كار ديگري كه صابري مي‌كرد و در جاهاي ديگر وجود نداشت اين بود كه به نويسندگانش اجازه مطرح شدن مي داد. نكته ديگري كه در گل‌آقا وجود داشت مسأله درست نويسي از نظر دستور زبان فارسي و توجه به فرهيختگان بود.

به نظر شما چرا آقای صابري هفته نامه گل‌آقا را تعطيل كرد؟
من به سن صابري رسيده‌ام و مي‌دانم كه آدم در اين سن شبيه يك تيرانداز است كه هي پر مي‌كند و مي اندازد.حالا تيرانداز از بس تيرانداخته واقعا‍ً يك تيرانداز خوب شده . خوب، حالا بعدش چي ؟ زماني بايد برود كنار ديگر.

گویا شما جزو هیأت امنای جشنواره فیلم کمدی گل آقا هم بودید. راجع به این جشنواره چه نظری دارید؟
من اینجا راز دلم را با شما می گویم. خواهش می کنم این راز را پیش خودتان نگه دارید و به هیچ کسی٬ حتی به خودتان هم نگویید. من نه با چشمم که با قلبم٬ در جشنواره فیلم کمدی گل آقا٬ یک جشنواره جهانی می بینم.

چه طور شد سراغ طنز نویسی برای بچه ها  رفتید؟
من از سالهای 61 و 62 شروع کردم برای بچه ها کتاب کار کردن چون حس کردم بچه ها به کار طنز علاقه دارند . بچه ها خوب از آن کارها استقبال کردندطوری که الان بعد از 20 سال هنوز هم این کتابها تجدید چاپ می شوند. تا قبل از انتشار بچه ها... گل آقا اگر از من درباره انتشار یک مجله هفتگی برای بچه ها می پرسیدند می گفتم نشدنی است.

آثار طنز نویسان جوان را چه طور می بینید؟

طنزی که این روزها از جوانترها می بینم بیشتر طنزهای شخصی است. نمی دانم آیا داریم به گذشته رجعت می کنیم . نمی دانم این را باید به عنوان یک پدیده قبول کرد یا یک واپس گرایی به حساب آورد.

نظرتان درباره اصطلاحاتی که امروزه توسط جوانان باب شده چیست؟
درمورد اصطلاحات نسل سومی باید بگویم من خودم دوست دارم از لغتها٬ معانی خاص خودشان را بیرون بکشم. جوانها هم این خاصیت را دارند و اصطلاحات خاص خودشان را می سازند. اما باید از این اصطلاحها و واژه ها خوب و بجا استفاده کرد. خودم شنیدم گوینده ای در یک متن یک پاراگرافی ١۰ بار از کلمه خفن استفاده کرد.

می گویند دلتان نازک و طبعتان آن قدر لطیف بود که نگو و نپرس... خاطره ای از نازک دلی تان به یاد دارید؟

{در نوجوانی} یک روز جمعه با چند تا از همکلاسیها برای گردش به چنارستان کرج رفته بودیم. پروانه ای جلوی چشم من در آب افتاد. دیگر هرگز به چنارستان نرفتم.

راستی از پای کرسی و قصه هایی که آنجا شنیدید هم خاطره ای دارید؟

کتاب مستطاب اثر حسین کرد شبستری که چاپش چاپ سنگی و متعلق به مطبعه قاضی سعیدی تبریز است که میرزاوالده در طول زمستان 1326 شبها آنرا می خواند و من گوش می کردم. تقریبا تمام این کتاب را از حفظ هستم.

گویا این سالهای آخر تمام قد در خدمت میز والده بودید...
از خدا پنهان نیست از شما هم پنهان نباشد که در اواخر مرداد ماه جاری (1384) به طمع خوردن نان و کباب دست ساز همراه خواهر و خواهرزاده ها به منزل میرزا والده آمدیم و تا حال التحریر ... این جا ماندگار شده ایم . در این مدت همه ول کرده اند ، رفته اند و ما را تمام قد به خدمت میرزا والده گماشته اند که با خیال آسوده و خاطر جمع بدون مزاحمت احدی ،در خدمت ایشان باشیم.

شنیده ایم منزلتان هم محل رفت و آمد و نشست و برخاست دوستان و شاگردان مطبوعاتی تان بوده...

جماعت روزنامه نویس ،جماعت معاشرتی است. دوست دارد ساعتها دوستش را یک لنگه پا در سر چهارراه نگه دارد و با او راجع به مزایای مقاله ای که بنا به ملاحظاتی نوشتن آن را هنوز شروع نکرده و بعد از این هم شروع نخواهد کرد،داد سخن بدهد.

یادداشتهایی که دوستان و شاگردان و علاقه مندان تان  و ... پس از رفتن شما نوشتند را خوانده اید؟ حرف خاصی برایشان ندارید؟
من می توانم فقط در چشمهای شما نگاه کنم و هیچی نگویم!

نظرتان راجع به مرگ خودتان چیست؟
اینجا٬ در این اتاق غم انگیز٬ هیچ درز و رخنه و شکافی وجود ندارد که من از آن خارج شوم و خود را به دنیای پر طراوت کفشدوزکها و زنبورها برسانم٬ اما قلبم گواهی می دهد که یکی از همین روزها کسی می آید٬ مردی٬ زنی٬ کودکی و در را باز می کند. من٬ آنجا درست روبه روی در٬ روی صندلی نشسته ام و دارم چرت می زنم. به محض اینکه در باز می شود و هوایی آزاد به داخل اتاق هجوم می آورد٬ پروازکنان می گریزم و می روم. می روم تا درختهای سرسبز٬ تا باغهای آفتابی٬ تا سایه های خنکی که در زیر برگهای پهن چنار بیتوته کرده اند.

فکر نمی کنید مرگ برای شما زود بود؟ نمی توانستید از اجل مهلت بیشتری بگیرید تا کارهای باقیمانده تان را سر و سامانی بدهید؟
متأسفانه شما یک عمر کله تان را کرده اید توی کتاب و از واقعیتهای زندگی جدا افتاده اید. این توهم که می توان مهلتی گرفت و کارها را سر و سامان بخشید٬ اصلاً واقعیت ندارد و زاییده وررفتن بی وقفه شما با افسانه های قدیمی هندی و نوشته های آیینی و سرگرم کننده هزار سال پیش است.

حرف آخری برای ما ندارید؟

اگر بار گران بودیم٬ رفتیم
                                     اگر نا مهربان بودیم رفتیم
اگر یکدنده و لجباز و جرزن
                                     فلان بن فلان بودیم٬ رفتیم


گیتی صفرزاده،علی زراندوز

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

Keywords:
About Manuchehr Ehterami By Giti Safarzadeh , Ali Zarandooz , Davoud Shahidi


ارسال نظر

نظر شما پس از تاييد توسط مديريت سايت، نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: