facebook instagram telegram telegram
ehterami7653dastejami.jpg
عکس دسته جمعی همکاران آبدارخانه با منوچهر احترامی در تولد67سالگی

منوچهر احترامی متولد 16تیرماه سال1320، طنزپرداز و ازنویسندگان ادبیات کودک و نوجوان بود، که مجموعهٔ کارهای «حسنی نگو یه دسته‌‌گل» او از دههٔ ۶۰ تا امروز، با مجموع تیراژ چندمیلیونی همچنان یکی از محبوب‌ترین کتاب‌های کودکان به‌شمار می‌رود.احترامی در مدارس مروی و دارالفنون دوران تحصیل را طی کرد و از دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد. وی سال‌ها به عنوان طنزنویس با نشریات مختلف همکاری داشت و طی چندسال گذشته اغلب آثارش درمجله گل‌آقا به چاپ رسیده است. وی طنزنویسی را به طور جدّی از سال ۱۳۳۷ با مجله توفیق آغاز کرد و با مطبوعات دیگر و نیز رادیو و تلویزیون همکاری داشت. امضاهای مستعار،«م.پسرخاله»، «الف ـ اینکاره»،«م.وقایع نویس» و ... از امضاهای اوست.در هفته نامه گل آقا ستونی به نام "جامع الحکایات" داشت که کتاب آن توسط انتشارات گل آقا منتشر شد،داستان‌های طنزش برای کودکان با عنوان بچه ها من هم بازی که در بچه ها...گل آقا به چاپ می رسید نیز طی سه جلد روانه بازار شد.در سال های اخیر درآموزشگاه گل آقا و حوزه هنری به تدریس طنزنویسی به جوانان علاقه مند پرداخت.منوچهر احترامی تاکنون بیش از پنجاه عنوان کتاب برای کودکان نوشته و منتشر کرده که «حسنی نگو یه دسته گل» و «خروس نگو یه ساعت» و «خرس وکوزه عسل» و «دزده و مرغ فلفلی» و... از آن جمله‌اند.از منوچهر احترامي در مراكز و نشست‌هاي بسياري همچون دومین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا، حوزه هنري، سازمان صدا وسيما و شب‌هاي بخارا تجلیل شد.وی در روز سه شنبه، بیست و دوم بهمن ۱۳۸۷ بر اثر نارسایی قلبی، در یکی از بیمارستان‌های تهران درگذشت.

dastkhat1final54.jpg



dastkhat2final89756.jpg
نمونه ای از مطلب بچه ها من هم بازی (دستخط منوچهر احترامی)


از پنجشنبه تا پنجشنبه عنوان ستونی است که درهفته نامه گل آقا منتشر می شد و علاقه مندان بسیاری داشت،در زیر یکی از این مجموعه مطالب که به چاپ در هفته نامه نرسید را می خوانید:

از پنجشنبه تا پنجشنبه

پنجشنبه ـ بلند شو برو پارك
مي‌گويد: اينجا توي اين چاروجب جا، قنبرك زده‌اي، داري مرا برّ و برّ نگاه مي‌كني كه چه شود؟
مي‌گويم: اينجا نشسته‌ام، شما را نگاه مي‌كنم كه شما مرا ببيني دلت گرم شود و كارهاي خانه را با شوق و شور دوچندان انجام بدهي.
مي‌گويد: اينجا ننشين.
مي‌گويم: پس كجا بنشينم؟
مي‌گويد: برو در پارك سر كوچه بنشين و اجازه بده كه من سر فرصت به كارهايم برسم.
مي‌گويم: ديروز هم مرا فرستادي توي پارك، پريروز هم فرستادي.
مي‌گويد: فردا هم مي‌فرستم، پس‌فردا هم مي‌فرستم.
حكم حاكم است و مرگ مفاجات. شال و كلاه مي‌كنم و به پارك مي‌روم.
به جز من، هزار تا پير و پاتال توي پارك نشسته‌اند، با من جمعاً مي‌شود هزار و يكي.
جمعه ـ غايب بزرگ روز تعطيل
حُسنِ بزرگ شغل شريف پارك‌نشيني اين است كه مثل مشروطه! سابق تعطيل‌بردار نيست. جمعه و شنبه و تعطيل و غير تعطيل و تابستان و زمستان و عروسي و عزا ندارد.
بساط سبز و گل و اكسيژن، همواره داير است و خيل بازنشستگان، هميشه حاضر. به جز دوست جديد من آقاي «گاف» كه امروز تعطيل كرده و به پارك نيامده است.
شنبه ـ يك دوست خوب و فضول
اين رفيق تازه‌اي كه دو سه روز است ما او را در پارك پيدا كرده‌ايم ـ يعني در حقيقت او ما را پيدا كرده است ـ آدم طرفه تحفه بي‌نظيري است. تا حدودي باسواد، تا حدودي خوش‌صحبت، تا حدودي آداب‌دان و تا حدودي فضول.
مي‌گويد: شما در چه سالی متولد شده‌ايد؟
مي‌گويم: در فلان سال.
مي‌گويد: در كجا متولد شده‌ايد؟
مي‌گويم: در فلان جا.
مي‌گويد: پدرتان كي بود؟
مي‌گويم: فلان كس.
مي‌گويد: مادرتان؟
مي‌گويم: فلانه بانو.
مي‌گويد: با گاو هم در تعامل بوده‌ايد؟
مي‌گويم: بلي، بچه كه بودم شيرش را مي‌خوردم.
مي‌گويد: كي شما را از شير گرفتند؟
مي‌گويم: در دو سالگي.
مي‌گويد: شما درس هم خوانده‌ايد؟
مي‌گويم: البته.
مي‌گويد: به دبستان رفته‌ايد، يا دبيرستان يا دانشگاه؟
مي‌گويم: همه جا رفته‌ام. به مكتب‌خانه و كودكستان هم رفته‌ام.
مي‌گويد: به دانشگاه‌هاي خارج از مملكت چطور؟
مي‌گويم: بله؟
مي‌گويد: به آنجاها هم رفته‌ايد! توضيح بدهيد.
مي‌گويم: آقاي محترم! عيال ما در اين هواي سرد، ما را فرستاده است توي پارك كه اكسيژن ذخيره كنيم، نه اينكه به سؤالات صد مَن يك غاز شما جوابهاي كتره‌اي بدهيم.
مي‌گويد: من در عالم دوستي وظيفه خود مي‌دانم كه چنين تحقيقاتي از شما به عمل بياورم.
مي‌گويم: من هم به اقتضاي حفظ اسرار شخصي، به خودم اجازه مي‌دهم كه جواب شما را ندهم.
يكشنبه ـ نافرماني
مي‌گويد: تنبلي نكن، بلند شو برو پارك.
مي‌گويم: نمي‌روم.
دوشنبه ـ عیال نان ما را مي‌خورد و هليم ديگران را هم مي‌زند.
مي‌گويد: بلند شو برو پارك.
مي‌گويم: نمي‌روم خانم جان! نمي‌روم.
مي‌گويد: چرا؟
مي‌گويم: براي اينكه يك آدم فضول در پارك پيدا شده است كه به بهانه دوستي، هر روز مي‌آيد چفت تا چفت ما مي‌نشيند و مُخ مرا به كار مي‌گيرد.
مي‌گويد: البته شكي نيست كه در رابطه با سوابق پنهان و آشكار شما بايد شفافيت‌سازي شود.
مي‌گويم: خانم جان! ما چهل سال است كه غلام حلقه به گوش شماييم. در طول اين چهل سال، شما كه از سير تا پياز آدمها را سر درمي‌آوري، اين‌قدر روی ما عميات سين ـ جيم پياده نكرده‌اي كه اين آقا در عرض سه روز كرده است.
مي‌گويد: شما درست مي‌گويي. اما لابد آقاي گاف حق دارد شما را سؤال‌پيچ كند.
مي‌گويم: نفهميدم خانم جان! شما عيال ما هستي يا همدست آن فضولباشي لندهور؟
مي‌گويد: به هر حال تنبلي نكن، بلند شو برو پارك.
سه‌شنبه ـ آقاي گاف وارد مي‌شود
سر كردن توي زندگي خصوصي مردم و وارسي اسناد و مدارك و دست‌نوشته‌هاي ديگران، حتي اگر اين ديگران عيال شما باشند، به هيچ‌وجه مشروعيت ندارد. اما اگر شما مأمور نظافت آشپزخانه شده باشيد و چند برگ كاغذ تا خورده روي ميز ناهارخوري ببينيد حق داريد كه اين كاغذها را بررسي كنيد و اگر حاوي اطلاعات مهمي بود، آنها را دور نريزيد. مخصوصاً كه اين اطلاعات، طابق‌النعل بالنعل و بدون كم و كاست همان اطلاعاتي باشد كه آن دوست خلق‌الساعه فضول‌باشي شما در اين يك هفته اخير به لطايف‌الحيل، از زير زبان شما بيرون كشيده است.
مي‌گويد: اين كاغذهاي روي ميز را چه كردي؟
مي‌گويم: قايم كردم كه به دست نامحرم نيفتد.
مي‌گويد: نامحرم‌تر از همه، خودِ شمايي.
مي‌گويم: اجازه بده ببينم...
اجازه نمي‌دهد؛ مي‌گويد: ببند آن دهانت را.
عيال به اين بي‌تربيتي نوبر است.
چهارشنبه ـ افق تاريك مذاكرات
از ديروز تا حالا روابط فيمابين شكرآب است. دور جديد مذاكرات چه زماني آغاز شود، خدا عالم است.
پنجشنبه ـ بعد از سهراب و بيهوشي دارو؟
مي‌گويم: خانم جان! بعد از چهل سال كه باما، موش و گربه بازي كردي، بيار اين آخر عمري كج بنشين و راست بگو. چرا براي ما جاسوس گذاشتي. چرا ما را تخليه اطلاعاتي كردي؟ چرا در مورد احوال شخصيه ما گزارش كتبي فراهم آوردي؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
مي‌گويد: مي‌خواستم بدانم چند مرده حلاجي؟ چه كاره‌اي؟ كجا درس خوانده‌اي؟ چه مدركهايي گرفته‌اي؟ چه مدركهايي نگرفته‌اي؟ چه سندهايي ساخته‌اي و قس علیهذا...
مي‌گويم: خانم جان! بعد از چهل سال كه همه اتفاقهاي بايد و نبايد افتاده است، تازه به صرافت افتاده‌اي كه ما را ارزشيابي كني؟
چيزي نمي‌گويد: يعني چيزي ندارد كه بگويد.

انیمیشنی از زندگی منوچهر احترامی که توسط بخش انیمیشن موسسه گل آقا تهیه شد.
شعر حسنی نگو یه دسته گل با صدای منوچهر احترامی

از منوچهر احترامی گفتند:
 به ياد منوچهر احترامي؛ بهانه آفرين بزرگ زندگي /ابوالفضل زرویی نصرآباد
پیرما گفت و رفت/گلنسا
پیرطناز ادبیات ایران رفت/ایسنا
در اجاره نشینی/از جامع الحکایات منوچهر احترامی
بزرگداشت منوچهر احترامی در خانه هنرمندان/ایبنا
یادبود منوچهر احترامی/هفت سنگ
بزرگداشت منوچهر احترامی در حلقه رندان/شبستان
بزرگداشت منوچهر احترامی در شکرخند/برنا


تاريخ : پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

Keywords:
About Manuchehr Ehterami


ارسال نظر

نظر شما پس از تاييد توسط مديريت سايت، نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: