facebook instagram telegram telegram
پیرما گفت
  ehterami09856safi.jpg
طرح از حسین صافی

همكاران، شاگردان و دوستدارانش از او گفته‌اند

"یادی از احترامی
"
محمدرفیع ضیایی
از سال های 1350 که « توفیق » توسط دولت هویدا بسته شد،تقریبا جمع نویسندگان و کاریکاتوریست های توفیق از هم پاشید . البته قبل از آن تاریخ هم کسانی از توفیق جدا شدند مثلا تیمی که در سال 1345 تهران مصور فکاهی را در یک شماره منتشر کردند . همین تیم در فروردین سال 1345 نشریه یی را به نام کشکیات منتشر کرد که آخرین شماره آن در سال 1346 چاپ شد. اعضای این تیم در اصل از سال 1343 کشکیات را به صورت ضمیمه یی در مجله تهران مصور منتشر می کردند .این جریان تا سال 1346 ادامه یافت. در سال 1347 مجله « کاریکاتور» محسن دولو منتشر شد و بسیاری از افراد این تیم به این نشریه رفتند.از جمله غلامعلی  لطیفی ، احمد سخاورز، محمدتقی اسماعیلی ، ایرج زارع ، بهمن رضایی، منوچهر محجوبی ، پورثانی و بالاخره منوچهر احترامی . روی هم رفته منوچهر احترامی با منوچهر محجوبی ، جمشید ارجمند و غلامعلی لطیفی بیشتر وجهه اشتراک فکری داشت .
با پیروزی انقلاب اسلامی،انتشار مجله کاریکاتور هم پایان یافت و دور جدیدی از نشریات فکاهی و انتقادی به راه افتاد. مدتی نیز بعضی از افراد  این جمع نشریه یی به نام « چلنگر- رفتگر » را منتشر کردند .از سال 1361 جمعی از توفیقی های سابق به مجله « توفیقیون ، فکاهیون » پیوستند.
مرتضی فرجیان مدت کمی با فکاهیون کار کرد و از سال 1364 به نشریه خورجین پیوست و تیم قابل توجهی از شعرا و نویسندگان توفیق قدیم را به دور خود جمع کرد.منوچهر احترامی و عمران صلاحی از جمله کسانی بودند که حاضر نشدند با خورجین کار کنند.از سال 1369 این تیم به مجله « گل آقا » انتقال یافت و در اصل فرجیان از مدتی قبل به همکاران خورجین گفته بود که نشریه یی دیگر در حال شکل گرفتن است.طی آن مدت چون من هم درخورجین به طور رسمی و دائمی کار می کردم و همکار نزدیک فرجیان بودم در جریان انتشار نشریه جدید توسط مرحوم صابری بودم و همراه با فرجیان از مدتی قبل  مطالب و سوژه هایی را برای نشریه آینده کنار می گذاشتیم ، به یاد دارم فرجیان در ارتباطات خود با صلاحی و احترامی آنها را هم به « گل آقا »، نشریه یی که قرار بود منتشر شود دعوت کرد.اما هر دو فکر می کردند که این نشریه جدید « دولتی » خواهد بود.چون بعد از پیروزی انقلاب نزدیک شدن به طنز و فکاهی سیاسی انتقادی خیلی مشکل می نمود و روش خورجین هم « فکاهی ، اجتماعی » پس نشریه جدید باید فرمایشی می بود! 
باید اشاره کنم که بعداً هم صلاحی و هم احترامی به گل آقا آمدند و احترامی از جمله پایدار ترین همکاران گل آقا شد و به جرات می توان گفت که بهترین  آثار مطبوعاتی طنز خود را در این دوره آفرید.موقعی که یکی از دوستان مشترک جمع توفیقی های قدیم به نام اسد الله شهریاری مریض شده و به بیمارستان رفته بود،فرجیان تقریبا رابط دوستان دیگر بود و در یکی از این رفت و آمدها،احترامی هم به دفتر مجله خورجین آمد.من چون در آن زمان با انتشارات بازار تهران و در گروه خاص کتاب های کودکان کار می کردم.احترامی را در بخش کتاب کودکان وزارت ارشاد دیده بودم و هر دوی ما در قسمت مراجعات به این بخش،درگیر مشکل یکسانی بودیم و آن تعریفی برای شیوه مصور کردن کتاب کودکان بود.چندین کتاب احترامی که در آن زمان توسط غلامعلی لطیفی مصور شده بود از جمله پر طرفدارترین کتاب های کودکان به حساب می آمد.آن روز من و احترامی بحث مفصلی داشتیم بر سر شیوه طراحی کتاب های کودکان،احترامی می گفت:« شیوه یی که در ایران به راه افتاده برگرفته از طراحی کتاب کودکان در کتاب های روسی و یا اروپای شرقی آن زمان است،در کشورهایی که زمستان های طولانی دارند و بیشتر روزها مه آلود است و طبیعت نمناک و مه گرفته،استفاده از رنگ های خاکستری و چرک خیلی طبیعی است.اما درکشوری مثل ایران با این خورشید دست و دلباز همه چیز در حال درخشندگی است و رنگ ها به صورت طبیعی قابل رویت هستند.رنگ های « جیغ »، زرد اصلی،قرمز« جیغ »( به اصطلاح نقاشان قرمز 100 ).این است که باید بچه های ما رنگ های شاد وتند را دوست داشته باشند.همان رنگ های خامی که در این گونه مصور سازی به کار رفته.استدلال دیگر احترامی این بود که این کتا ب ها بچه ها را به خواندن عادت می دهد.او می گفت من خواندن را از کودکی شروع کردم به این جهت عادت به خواندن دارم یکی از فواید کتاب های ما این بود که کودکان را مشتاق به خواندن کرد.»
این آشنایی ما به سال های قبل از انتشار « گل آقا» برمی گشت.بعدها بارها احترامی را در دفتر مجله گل آقا ودر راهروهای قسمت مجوز کتاب وزارت ارشاد آن زمان دیدم.هر کتابی که از او با همکاری لطیفی و احترامی منتشر می شد را با دقت و وسواس نگاه می کردم.یکی از این دیدارها روی برآمدگی سکو مانند حوضی در فضای سبز جلوی سازمان برنامه  بود، جنب کوچه یی که به وزارت ارشاد می رسید.هر دو منتظر بودیم که ساعتی مقرر برسد برای انجام کاری در رابطه با کتاب.از احترامی پرسیدم با چلنگر هم کار می کردی،مقصودم « چلنگر » سال های 1329 – 1332 شمسی بود.با تعجب گفت :« نه ، من آن موقع بچه یی ده یازده ساله بودم.گفتم پس این شعر « اردک من نازنازیه ، همش به فکر بازیه » مال شما نیست.با خنده گفت نه، ولی گربه من نازنازیه،همش به فکر بازیه مال منه !.احترامی تقریبا همه شعر چلنگر را از حفظ برای من خواند و گفت یکی از کارهای مفیدی که آنها انجام می دادند چاپ شعر برای کودکان بود البته آنها هدف سیاسی داشتند اما این اشعار به قدری ساده بود که هر کودکی می توانست ریتم ساده و موسیقی گوش نواز آنها را دنبال کند.من که بچه بودم  همین شعرها را حفظ کرده بودم .اغلب این شعرها با جملاتی مثل نازنازی،شروع می شد.ما بچه های نازنازی ، یواش یواش میریم بازی ... شعرها مثل ریتم حرکات بازی بود می شد با آن بازی کرد.یادم هست وقتی توی  کوچه یک کسی را می دیدم که می شلید یا لنگ لنگان راه می رفت این شعر را توی ذهنم می خواندم :« ما نمی خواهیم جنگ ببینیم / کور و شل و لنگ ببینیم / امضا کنید که جنگ نشه / دنیا به ماها تنگ نشه / ما نمی خوایم یتیم بشیم / گریه کنیم ، آه بکشیم / ما می خواهیم عروس بشیم / ما می خواهیم داماد بشیم و ... ».احترامی می گفت بعدها این ریتم و تاثیر این اشعار ساده در من ماند و من کودکی خودم را برای دیگران تکرار کردم.یک بار در اوایل شب با احترامی از مراسمی بازمی گشتیم.پس از خاتمه این گونه مراسم چون مسیرمان با هم بود معمولا با هم برمی گشتیم . پیاده روی را دوست داشت و نیز اتوبوس سواری را در پیاده رو دکه روزنامه فروشی و محلی که برای کتاب کودکان بود به من نشان داد و گفت من نمی دانم این ابتکار چه کسی است اما از هر کس که باشد دو فایده دارد اولا کتاب کودکان را از کتابخانه ها به پیاده رو آورده و ثانیا آن را روی زمین  گذاشته و به اندازه قد کودکان درست کرده.مادر و پدر که در فکر کتاب برای کودک نباشند خود کودک آن را می بیند و چون او مناسبات اقتصادی را هم بلد نیست وسبد خرید خانواده را نمی شناسد،کتاب را برمی دارد و در حالی که چادر مادرش را هم چسبیده،گرچه ممکن است در سبد خانواده جایی برای این گونه ولخرجی ها نباشد اما وقتی برداشت دیگر نمی شود از دست بچه درآورد.احترامی می گفت وقتی می بینم خواننده های ما همین بچه های لجباز و یک دنده هستند کلی ذوق می کنم،آنهایی که در وهله اول شیفته این رنگ های شاد می شوندو همانجا پا به زمین می کوبند تا کتاب را برایشان بخرند دلم می خواهد بیشتر برای آنها کار کنم .خوب این نوشته بیشتر به خاطره های کودکانه از احترامی گذشت.احترامی خودش هم کودک بسیارفهمیده یی بود وعقیده داشت که آدم نباید هیچ وقت آن بخش کودکانه را د ر خود بکشد! می ماند آنچه برای بزرگسالان آفرید.مخصوصاً داستان هایش که دوست داشت  بیشتر به صورت رئال طراحی شود و در این مورد هم خیلی با هم صحبت می کردیم مخصوصاً آنهایی که دوست داشت من تصویر سازی کنم. این مطالب هم بماند برای بعد به قول احترامی : پاینده باد صلح و صفا ، گوربابای جنگ طلبا!

"در جامعيت احترامي"
رضی هیرمندی
حالا ديگر به هر طرف كه نگاه مي كنيم جاي خاليش را مي‌بينم. شايد به اين دليل كه به تعبيري جامع الاطراف بود. دانش عمومي حيرت انگيزي داشت. اصطلاحات و واژگان هر حوزه‌اي از زندگي اجتماعي (از جمله حوزه سیاست ) را هنرمندانه مي شناخت و در مقام قصه گو و طنز پرداز با ظرافت به كارشان مي‌گرفت.زمستان گذشته، داود شهيدي دعوتمان كرد به ديدن يك نمايشگاه نقاشي خيلي مدرن در قيطريه. احترامي به موقع آمد.قرار بود آقاي لطيفي هم بيايد كه معلوم نشد چرا نيامد. احترامي مقابل هر نقاشي مي‌ايستاد،به دقت نگاه مي‌كرد و آخرسر از نقاشي و اين سبك و آن سبك حرف‌هايي زد كه ما انگشت به دهن مانديم. در قهوه‌خانة زيرزميني نمايشگاه كه انباشته از سروصدا و دود سيگار چند تن از جوانان وطن بود نشستيم. چه تحملي ! تحمل احترامي را مي گويم.خود به خود بحث به " طنز در تعزيه" اش كشيد و چاپ نشدنش .چاي را داغ داغ سركشيديم و زديم بيرون. پرسيدم : در اين هواي سرد چه جور مي خواهي بروي خانه ؟ گفت : با دو تا پا و دو اتوبوس . ياد مهماني افتادم كه از شهرستان آمده بود. عصرانه شيربرنج برايش آورديم و ازش پرسيديم : طرف‌هاي شما شيربرنج را با چي مي‌خورند ؟ طفلكي بي‌هوا جواب داد : « با قاشق. » احترامي ، اما،براي رفع سوءتفاهم توضيح داد و گفت:پياده مي‌روم تا خيابان دکترشريعتي.به ايستگاه اتوبوس که رسیدم هر اتوبوسی رسید،سوار می شوم بالاخره یا می رود طرفهای میدان انقلاب یا خیابان انقلاب  از آنجا سوار می شوم می روم تهرانپارس و از آنجا پیاده تا خانه... به همین سادگی . یک همچو رونده ای بود احترامی!
یک هفته قبل از سفر ابدی اش به آن ور خط،با او رایزنی کردم درباره ترجمه عنوان کتابی که در کار ترجمه اش بودم . گفتم عنوان کتاب mr. Gum and the Dancing Bear  است. "آقای گام و خرس رقاص" یا با توجه به اوضاع و احوال ،"آقای گام و خرسی با حرکات موزون"؟ شما چه می فرمایید؟ خنده ای کرد و گفت: هر دو خوب است اما به جای خرس رقاص می توانی بگذاری خرس رقصان. و بعد توضیحات ریز و کارشناسانه ای داد در باب تربیت خرس، آداب خرس رقصانی و هنرهای وابسته، اصطلاحات لوطی ها و غیره.
جامع الحکایات و جمیع نوشته هایش حکایت از چیرگی او بر زبان قدیم و جدید فارسی دارد،از گونه ادبی و فاخر بگیر تا حرفه ای و کوچه بازاری اش. کیومرث صابری(گل آقا) یک روز در جمعی به شوخی و تحسین می گفت: شمالی منم آن وقت احترامی مصدر"تانستن"را اختراع می کند!
احترامی وقتی از فوتبال می نویسد به راحتی از اصطلاحات کات و استوپ و تکل و دریبل و سرعتی و قدرتی و پاس بلند و کوتاه استفاده می کند و آنجا که در احوال اکبر چاقو ساز می نویسد، اصطلاحات چاقو سازی و چاقو کشی را خوب بلد است . انواع چاقو را خبره وار می شناسد : چاقوی آشپزخانه ،چاقوی کل ،چاقوی دسته شاخی ،دسته استخوانی،  دسته بلند و دسته کوتاه،چاقوی جراحی و چاقوی گوش بری و دیگر اقسام از کند و تیز و پهن و باریک و خوش دست و بد قلق.
او از یک طرف پیر ما گفت را چنان پر - و آنهم پرمغز – می نویسد که گویی چنته اش تا قیام قیامت (و کمی آن ورتر ) ته نمی کشد و از سوی دیگر داستان خون دماغ را می آفریند که می توانم با خیال آسوده ادعا کنم یکی از ژرف ترین داستانهای کمینه خیلی کوتاه ایرانی و خارجی است که تاکنون خوانده یا شنیده ام . پیش از این خوانده بودم که همینگوی زمانی در یک مسابقه ادبی یکی از کوتاه ترین داستانهای جهان را نوشت و بابت آن 700 دلار جایزه گرفت. این داستان شش کلمه ای که کفش نوزاد نام دارد از این قرار است: کفش نوزاد فروشی ،هرگز پوشیده نشده.
اما احترامی در خون دماغ ، یک ملت را دربست سوار اتوبوس می کند، آن هم نه به قصد انداختن ته دره . که او در آیینه اتوبوس مردمان یک جامعه را نشان می دهد ،دسته به دسته،فرقه به فرقه از سخت کیش و روادار و روشنفکر و کوته فکر و خبر کش و خبر دار و بی خبر بگیر تا ته خط . و همه چیز از مسیر حرف تو حرف و تعامل و تضارب آن هم در فاصله چند ایستگاه . یک روانشناسی اجتماعی شهر فرنگی باحال که چشمهایت را به غایت گرد می کند، از خنده روده برت می کند و همزمان اشکت را در می آورد.
ساده و  متواضع و بی ریا بود و بسیار صفات نیک دیگر داشت . اما اگر قرار باشد یک مورد گلایه و شکوه و شکایت از او داشته باشیم این است که او نیز- همچنان که عمران – خود را سخت و بی محابا دست کم گرفت.این را سر بسته و گذرا می گویم تا بعد. و منظورم تنها در ارتباط با عالم مطبوعات نیست. احترامی یک چشمه چشم بندی دیگر هم داشت :راستها خیال می کردند چپ است ، چپ ها فکر می کردند راست است و میانه روها که در هندسه تحلیلی سه ضلعی شان هر کس ضلع چپ یا راست نباشد پس حکما ضلع میانه است او را یکپارچه از جرگه خود می دانستند. اما احترامی آن بالا بالا ها نشسته بود،سرگرم کار خود بود و گاهی برای انبساط خاطر به این سو و آن سو نگاهی می انداخت و لبخندی نثارشان می کرد.آخر او جامع الاطراف بود!

جای خالی پسرخاله
مسعود کیمیاگر
اگر بخواهیم طنزآوران ایران را در یکصد سال اخیر به چند نسل تقسیم کنیم حتماً نسل اول را امثال علی اکبر دهخدا و سید محمد علی جمالزاده و نسل دوم را کسانی چون خسروشاهانی و پرویز شاپور تشکیل می­دهند. نسل سوم را هم لابد متولدین دهه ده و بیست می­سازند که از آن جمله ­اند: منوچهر احترامی٬ کیومرث صابری٬ مرتضی فرجیان٬ محمد پورثانی٬ عمران صلاحی٬ هوشنگ معمارزاده٬ ناصر پاکشیر٬ کامبیز درم­بخش٬ احمد عربانی و با اجازه بزرگترها شاید فدوی.
احترامی٬ من٬ صابری٬ فرجیان٬ پورثانی و صلاحی با دو سه سال فاصله وارد توفیق شدیم و حالا از میان این نسل تعداد رفتگان دارد بیشتر از بازماندگان می­شود. بعضی­ها مثل من نه صاحب سبکیم نه چندان محلی از اعراب. اما گمان نمی­کنم جای خالی امثال احترامی و صلاحی بزودی پر شود یا اصلاً پر شدنی باشد.احترامی علاوه بر دوست و همکار٬ پسرخاله من هم بود پس باید جای خالیش را بیشتر احساس کنم. شاید بررسی و تحقیق روی آثار منوچهر احترامی٬ کسی را در قد و قواره­های خودش نیاز داشته باشد. من فقط برای خالی نبودن عریضه٬ با یک مطالعه اجمالی به اینجا رسیدم که تا آدم مثل احترامی سواد نداشته باشد٬ چیزی از او به یاد نمی­ماند و ماندگار نمی­شود.در مروری به شعرهای احترامی در دهه ٬۴۰ استعدادی در آثارش دیده می­شود که امروز بعد از ۴۰ سال خودش را به بهترین نحو نشان می­دهد. اگر امروز قصه­ های حسنی به تیراژ چند میلیونی می­رسد به نظر من ریشه­اش را یقیناً می­توان در این چند بیت از توفیق ۲۷ فروردین سال ١۳۴۳ یافت:
گربه رند و ناقلا                         بر لب بوم ما نیا
از لب تیغه راه نرو                       تو دست و پا ولو نشو
توی حیاط ما نیا                         دنبال ماهی قرمزا
در لب حوض کمین نکش             دمبتو بر زمین نکش
و اگر احترامی در جایی می­گوید من دوست دارم شعر را مثل نثر و نثر را مثل شعر بنویسم صدق عرایض او را در این چند بیت که بر مبنای خبر حمله گرگهای گرسنه به دهات در سال ١۳۴۲ سروده شده درخواهید یافت:
گفت دیدی زبسکه برف آمد          گرگها سوی ده یورش بردند؟
گفتم آنوقت ساکنین ده                بر سر گرگها چه آوردند؟
گفت: هیچی دیگه اهالی ده          گرگها را زگشنگی خوردند!

نکند بچّۀ بد بلایی سر خودش بیاورد؟!
رویا صدر
طرفهای عصر بود که گل آقا آمد آبدارخانه.شاغلام و ممصادق و غضنفر را هم با خودش آورد.رو کرد به شاغلام که:
-دلمان پوسید از بس که آبدارخانه تعطیل بود.برو سماور را روشن کن ،یک چای-دیشلمه ای بخوریم،گل بگوییم و گل بشنویم،دو کلمه حرف حساب بزنیم.پنجره ها را هم باز کن،بادی بیاید،دستکم یک هوایی تازه کنیم.مُردیم از بی هوایی.
شاغلام گفت:
-فدات شم!چیزی که این روزها زیاد است،باد هوا.
آن وقت رفت طرف پنجره و بازش کرد.تا چشم کار می کرد،ابر بود و ابر.ابرهای خاکستری که آمادۀ باریدن بودند.
غضنفر به شاغلام گفت:
-بپّا نفتی نشی.
و خندید.
شاغلام گفت:
-تو برو چراغهای رابطه را روشن کن،چیکار داری به این کارا؟!
ممصادق پادرمیانی کرد و گفت:
-مگر نمی دانی هر که باد می کارد،طوفان درو می کند؟!
ولی وقتی دید حرفش مطلقاًبا ماجرا ربطی ندارد،ساکت شد.
تا شاغلام سماور را روشن کند ،تا غضنفر مشتهای گره کرده اش را باز کند تا به امور آبدارخانه سر وسامانی بدهد و تلفن را راه بیاندازد،و تا ممصادق حرف بی ربط بعدی را آماده کند،دایی سبیل از راه رسید.گفت:
-خط الو...گل آقا چرا جواب نمی دهد؟مردم مانده اند سفیل و سرگردان که حرفهایشان را کجا بزنند.خط روی خط افتاده انگار.
غضنفر گفت:
-بفرمایید داخل.دم در بد است.
بچۀ جوادیه هم از راه رسید،با یک بسته زرشک فرد اعلا.گفت:
-آورده ام برای اصحاب آبدارخانه.از حراجی تهیه کرده ام ،بس که خوشبختانه تولیدش خوب بوده.من یک زرشکی می گویم،شما یک زرشکی می شنوید.
شاغلام درآمد که بگوید تو خودت قند و نباتی،که ممصادق گفت این حرفهای سخیف در شأن آبدارخانه نیست.
غضنفر گفت:
-سخیف دیگر کدام است،مگر در این دوره –زمانه،حرف سخیف هم اصلاًهست؟همینطور دُرّ و گوهر است که از زمین و زمان می بارد.
سپس رو کرد به شاغلام که:
-بخون که داری خوب می خونی.
اخفش هم از راه رسید.هنوز خوب چاق سلامتی نکرده بود که م – پسرخاله آمد.الف-اینکاره را هم با خودش آورده بود.از میان بچّه های محل،بچّۀ بد جلو آمد و به م – پسرخاله گفت:
-چراغ جادو را بده به من.می خواهم غول بازی کنم.م – پسر خاله گفت:
-چراغ جادو را سپرده ام دست علاءالدین.او رفته است توی کوچه – پس کوچه های قصه ها دنبال بازی.برو دنبالش بلکه پیدایش کنی.یک دفعه گم می شود،حیف است.آن وقت دلمان می سوزد. جان ِ تو و جان علاءالدین و جان چراغ جادو.
بچۀ بد رفت دنبال علاءالدین و چراغ جادو و م – پسر خاله آمد نشست کنار سماور ،و گفت:
-بچه ها،منم بازی.
همه خندیدند.گل آقا آمد و گفت:
-آمدی جانم به قربانت،ولی حالا چرا؟!
م-پسرخاله گفت:
-حق داری.زود و با عجله آمدم.نگران بچه هایم هستم.نگران مرحوم ابوی و حکایتهایش هستم.نگران چراغ جادو و علاء الدینم.نگران بچۀ بد هستم که بلایی سر خودش نیاورد...ولی چاره ای نبود.گفتم سری بزنم آبدارخانه،استخوانی بترکانم،بلکه دلم سبک شود.مُردیم از بس خندیدیم...
دایی سبیل گفت:
-حسنی را هم با خودت می آوردی.
م- پسرخاله گفت:
- حسنی توی ده شلمرود تنها به زیرسایه نشسته روی سه پایه و می گوید جز با پورنگ جایی نمی روم.
کم کم داشت شب می شد. چشم،چشم را نمی دید.غضنفر رفت دنبال روشن کردن چراغ.پیر ما گفت:
-دیر وقت است.هوا دارد تاریک می شود.باید بروم.اهل منزل نگران می شوند.بچه های محل سرگردان می شوند.خوبیّت ندارد.حکایات مرحوم ابوی هنوز تمام نشده است.حیف است.
شاغلام گفت:
-کجا با این عجله؟!
گل آقا دلداری داد و گفت:
- می خواهی بروی کجا؟اینقدر نگران نباش...بالاخره کسانی هستند که نگذارند بچه های محل سفیل و سرگردان شوند...بد به دلت راه نده.
در کوچه،خاک داشت نفس می کشید.
گل آقا گفت:
بهار دارد می آید.
شاغلام سینی چای را گرداند...


آخرین رند بزرگ
گیتی صفرزاده
من که هرچه سعی می کنم نمی توانم جز آن عینک ته استکانی و سبیل پرپشت سفید که در مجموع دارند رندانه به جهان می خندند،چیزی به یاد بیاورم.رندانه؟بله،فقط همین.کم است؟اجازه بدهید.آدمهای زیادی طنازند حتی اگر طنزپرداز نباشند؛در کلام،نوشتار و حرکات شیرینی و دستمایه طنز را همراه دارند.یا حتی کسانی که گمان می کنند طنز می نویسند؛به دشنام،به تلخی،با دل چرکین.از میان این فوج طنازان فقط عده ای می مانند،مانده اند:رندان.
منوچهر احترامی یکی از این رندان بود؛ در کلام،در گفتار،در اعمال.
در این ایام خیلی ها از فروتنی و تواضع احترامی گفتند.من خیلی آدمهای متواضع و فروتن را در زندگی می شناسم که همین تواضع و فروتنی شان باعث شد که هیچگاه دیده نشوند.که هنرشان هم دیده نشود.اشتباه نکنید،منظورم این نیست که منوچهر احترامی فروتن نبود.فروتنی او آنچنان با رندی عجین شده بود که می فهمیدی جایگاه تو و او کجاست.
یک روز در میانه گپ و گفتهای دوستانه تعریف کرد که سردبیر جدید نشریه ای پس از دیدن او دست به پشتش زده و گفته : آفرین ، خیلی خوب می نویسی!گفت : دستش را به آرامی از روی شانه ام پایین انداختم و گفتم : ممنون . اگر فکر می کنید رندی او تنها در برخوردش با این سردبیر تازه از گرد راه رسیده بود ، اشتباه می کنید . رندی او در آنجا بود که داشت این ماجرا را در جمعی تعریف می کرد که در آن دو سردبیر جوان دیگر هم حضور داشتند .
از او آثار بسیاری در حوزه ادبیات کودک به جا مانده است.آثاری که تیراژ میلیونی پیدا کردند گرچه به مذاق بسیاری از اهل نقد و نظر مستحکم و ادیبانه نمی آمدند.رندی او در آن بود که می گفت این آثار تجربه هایی از روی اشعار و ادبیات عامیانه هستند و جزو آثار ضعیف من به حساب می آیند ، بله ، همینطور است . انگار که رندانه از منتقدانش می خواست که لطفا زحمت بکشید و شما هم یکی از همین آثار ساده و غیر مستحکم اما پراقبال را خلق کنید .انتظاری که هنوز بیش از 20 سال پس از خلق حسنی برآورده نشده است .
در طنز نویسی قالبها و سبکهای مختلفی را آزموده بود ، از کار در نشریات تا برنامه های کمدی رادیویی و تلویزیونی .هروقت ، هرجا کاری از او می خواستند و مطلبی می داد – که البته با وسواس و دقت وقت صرف آن کرده بود – آن را چیزکی می نامید که به اصرار سردبیر قلمی کرده و داده است . اما بزرگترین آرزویش را در کار طنز انتشار نشریه ای می دانست که همه بخش هایش را خودش بنویسد . آرزویی که در حد یک شوخی مطرح می شد اما در پس آن این رندی نهفته بود : من توانایی و تبحر این را دارم که به هزار قلم ، هزار گونه بنویسم . انگار که درونم هزار طنزپرداز زندگی می کنند .
یکبار گفت : خدا را شکر ما تا بحال هرچه از خدا خواستیم به ما داده . آنگاه زیرلب رندانه افزود : البته چیز زیادی هم نخواستیم !
پیر ما رند بزرگی بود . در روزگاری که صراحت و شفافیت با خوارشمردن و فراموشی ادب هم معنا گشته است ، آخرین رند بزرگ روزگار ما از میانمان رفت . هرکجا هست روزگارش خوش باد !

بالاخره منوچهر احترامی کمی استراحت کرد
جلال سمیعی
یکم:
تاسف برای رفتن منوچهر احترامی، دو وجه مهم دارد؛ یکی برای تمام شدن آفرینش این همه اثر متنوع طنز و جدی؛ و دیگری تاسف برای نبودن کسی که دست‌کم برای من و هم‌سالانم پناه بود. همه‌ی رفقایی که از رابطه‌شان با استاد باخبر بودم، تازه کم‌کم باورشان خواهد شد که دیگر خبری از آن صدای پرانرژی آخرشب‌ها نیست، که هر وقت دل‌مان گرفت، هر وقت از جایی اخراج‌مان کردند، هر وقت نشریه‌مان تعطیل شد یا به هر دلیلی بیکار شدیم، هر وقت نمی‌دانستیم برای پیدا کردن چند منبع مفید باید از کجا شروع کنیم... و هزار هر وقت دیگر، به او زنگ بزنیم و شروع کنیم به حرف زدن؛ این‌هایی که می‌گویم، سوای کارهای استانداردی‌ست که می‌شود با یک آقای خسته‌ی باسابقه داشت، که داوری کند یا کارشناس فلان جلسه‌ی نقد کتاب باشد یا فیلم‌های کمدی.
دوم:
 ما جوان‌ترها آدم‌های عجیبی هستیم؛ نسلی هستیم که شتاب‌زدگی را شتاب تغییر ارزش‌ها و مناسبات ظاهرا سفت و سخت اجتماعی به ما تزریق کرده است؛ مناسباتی که گاهی درست به‌خاطر سخت و استوار بودن‌شان دود می‌شوند و به هوا می‌روند! نسل ما هم که هم قاچاقی جابه‌جا شدن ویدئو را دید و هم حالا از کنار خیابان دی‌وی‌دی هر فیلمی را می‌خرد، گاهی برای انتظارات بزرگترها خیلی تره خرد نمی‌کند! ما جوان‌ترها که مخلوطی هستیم از آرمان‌های بزرگترها و آرزوهایی که برای آن‌ها ناشناخته و عجیب‌اند، معمولا تلاش می‌کنیم برای پرهیز از تنش، اساسا با بزرگترها برخوردی نداشته باشیم. اما آقای احترامی از آن بزرگترهایی بود که ترمز ما شتاب‌زده‌ها را می‌کشید و نمک‌گیرمان می‌کرد؛ برای ما خواندن طنزهای آقای شصت‌ساله‌ای که داستان‌هایش گاهی به‌روزترین واکنش‌ها را نسبت به وضع سیاسی یا اقتصادی یا کوفتی موجود داشتند، جذاب بود؛ برای ما عجیب بود که آقایی که فرزندی ندارد، چطور می‌تواند دل هر بچه‌ای را بدزدد؛ برای ما مهم بود که از دنیای کسی باخبر باشیم که همیشه بی‌صدا اما مؤثر بود؛ همیشه ته جلسه‌های نقد یا شعر طنز ظاهرا چرت می‌زد، اما از همه‌ی حرف‌های گفته‌شده خبر داشت!
ساده‌تر بگویم؛ آقای احترامی با ما سازگار بود؛ تا سن ما جوان می‌شد.
سوم:
پیر ما رند بود، به‌شدت! رفتارش طوری بود که نمی‌دانستی در فلان دعوای داوری یا پروژه‌ی جنجالی فرهنگی، دقیقا کدام طرف دعواست؛ حرفه‌ای رفتار می‌کرد، اما آن همه کار نانی دائمی می‌شد برای دیگران؛ چون آقای پیرمرد خیلی برایش مهم نبود. باز باید تاکید کنم که احترامی در هر دو جنبه‌ی نویسندگی و زندگی برای ما جذابیت داشت.
چهارم:
خودش جایی برای مرگ پرویز شاپور نوشته بود: «هرجا دو تا آدم خوب دیدید، حتما یکی‌ش شاپور باید باشد»؛ حالا من از روی دست استادم تقلب می‌کنم: هرجا دوتا آدم خوب دیدی، حتما یکی‌ش منوچهر احترامی است؛ هنوز هم.

ماجراي عينك
جواد فرهمند
با چند نفر از دوستان كه يكي از آنها مرحوم منوچهر احترامي و پاي ثابت جمع بود قرار گذاشته بوديم هر دو،سه هفته يكبار خارج از دفتر مجله،در يكي از نقاط خوش آب و هواي اطراف تهران دور هم جمع شويم و ساعاتي فارغ از كار ناهار بخوريم و گپي بزنيم و چاي بنوشيم.آخرين باري كه اين دوره برگزار شد و خاطره آن هميشه در ياد من و ديگر دوستان مانده و خواهد ماند حدود سه يا چهار هفته پيش بود كه به اتفاق منوچهرخان و ديگر دوستان به "اوين دركه "رفته و پس از انتخاب يك تخت خالي كه در كنار جوي آبي قرار داشت نشستيم و پس از اعلام صورت غذاهاي موجود از طرف پیشخدمت به صورت شفاهي ،سفارش آبگوشت و كباب كه اولي را بخصوص منوچهر خيلي دوست داشت داده شد و بعد هم توسط پیشخدمت سفره نايلوني يكبار مصرف روي تخت انداخته و غذا آورده شد كه طبق معمول با اشتها تناول گرديد. بعد از صرف غذا سفره و ساير ادوات آبگوشت خوري جمع آوري و چاي آورده شد. هنگام خوردن چاي بود كه منوچهرخان شروع كرد به گشتن به دنبال چيزي،از دست كشيدن بر روي صورت و چشم تا گشتن جيب و كيف و.... وقتي پرسيديم:منوچهرخان دنبال چه مي‌گرديی؟گفت: نمي دانم عينكم را كجا گذاشته‌ام،ولي يادم مي‌آيد موقع غذا خوردن به چشمم بود.
گم شدن عينك همه را وادار به جستجو از زير پشتي‌ها و فرش و زير تخت گرفته تا داخل كفش‌ها و كيف‌ها و خلاصه هرجا كه ممكن بود عينك آنجا باشد،كرد ولي اثري ازعينك به دست نيامد و منوچهرخان هم كمي ناراحت كه حالا مي‌بايد سفارش عينك جديد بدهم و اين كار مستلزم يك هفته وقت مي‌باشد و بدون عينك زندگي كردن هم مشكل است. به او گفتيم شايد موقع صرف غذا آن را در سفره گذاشته‌اي و پیشخدمت آن را هنگام جمع كردن سفره با ته‌مانده‌هاي غذا و ظروف سالاد و ماست به سطل زباله انداخته‌ باشد كه ايشان اطمينان داد هنگام صرف غذا عينك به چشمش بوده و امكان ندارد داخل سفره مانده باشد. با اين حال پیشخدمت را صدا زديم و از او خواستيم كه ظرف زباله را بگردد شايد عينك پيدا شود. پیشخدمت ابتدا از انجام اين كار طفره رفت ولي با وعده انعام و اصرارما قبول كرد كه سطل زباله را بگردد،ولي مشكل اينجا بود كه 4 ،5 ظرف زباله در رستوران بود و معلوم نبود كه سفره ما در كدام سطل مي‌باشد. بالاخره پیشخدمت پس از خالي كردن 2 سطل و گشتن آنها سطل سوم را خالي كرد و بعد از باز كردن چند سفره ديگر ( معلوم شد رستوران مذكور خيلي هم پر مشتري است ) در انتهاي سطل سفره‌اي باز شد كه سفره غذاي ما بود و پس از زير رو كردن استخوانها،پوست گوجه‌فرنگي و ظروف يكبار مصرف عينك كه به كلي چرب و آبگوشتي شده بود پيدا شد. پس از شستن عينك با مابع ظرفشويي آن را به منوچهرخان تحويل داديم و گفتيم عينك در سفره جامانده بود، كه ايشان به شوخي گفتند حتماً شما خودتان آن را در سفره جاسازي كرده و آن را به سطل زباله انداخته‌ايد.خلاصه پس از يكي دو ساعت نشستن و گپ زدن و اين گفته منوچهر كه امروز غذا دو مرتبه به من چسبيد،یكي هنگام خوردن آبگوشت و ديگري هنگام پيدا شدن عينك،جلسه ختم به خير و قرار جلسه بعدي براي مدتي بعد گذاشته شد كه متأسفانه به آن روز نرسيديم و اين استاد،دوست صميمي و يك رنگ و خوش مشرب مان را ناگهان از دست داديم و به سوگ نشستيم.خدايش او را بيامرزد. آمين
             
رفتی و رسوایم نمودی
علی اصغر فروزان تبار(از دوستان منوچهر احترامی)
سال 1386 با آقای احترامی قرارگذاشتیم ازنمایشگاه کتاب بازدید کنیم.این قرار بازدید به یک بازدید چند روزه همراه با خوردن ناهار روی چمنهای مصلا منتهی شد. نکته قابل ذکر از این گردش در غرفه ها ممارست و دقت او در متون و کتابها و انتخاب کتاب بود و من متعجب از این همه خرید کتاب و حمل آن در تمام مدت نمایشگاه و این که چگونه وقت می نماید که این همه کتاب را بخواند...روز بعد با کمال شگفتی اظهار می نمود که شب گذشته تا نزدیکی های صبح بیدار بوده و لیستها را بررسی کرده و مقداری از کتابها را هم خوانده است و صبح هم پس از انجام کارهای پرستاری میرزا والده و تهیه ناهار و دادن آن به مادر،برای خود و من هم ناهار را بسته بندی نموده و آورده است. علاوه بر آن مقداری کار هم برای مطبوعات انجام داده است. و من همچنان شگفتم از این همه پشتکار و انجام کار سنگین آن هم با بیماری قلبی اش. در این نمایشگاه او بر روی دو مساله شیطان و جن تمرکز کرده بود و هر کتاب جدیدی را که در این دو موضوع می دید می خرید. اینجا بود که فهمیدم او برای انجام هر کار تحقیقی و مطالعاتی باید تمام متون و منابع مربوطه را مطالعه نماید و آنگاه به نوشتن بپردازد.لذت و خاطره غیر قابل وصف نمایشگاه سال قبل محرکی بود که از او بخواهم درسال1387 دوباره به نمایشگاه برویم و می دانستم که او هم مشتاق است و در امور مربوط به کتاب حساس و نمی تواند به تقاضای من نه بگوید.... نکته دیگری که در این سال متوجه آن شدم تسلط کامل استاد به زبان عربی بود علاوه بر آن اطلاعات و آگاهی زیادی از نویسندگان عرب و ترجمه های متون عربی داشت که امیدوارم نسل جوان به این فاکتورها توجه کافی نمایند. و اما نکته امیدوار کننده و شوق انگیز در این بازدیدها مشاهده تماس و شناخت زیاد جوانان نسل سوم از استاد و آثارش بود. و اما نکته آخری که لازم می دانم از خصوصیات و مناعت طبع استاد احترامی ذکر کنم این است که کتاب طنز آوران امروز ایران در مورد آثار او در نمایشگاه ارایه شده بود. بدون اینکه خودش را معرفی کند دو نسخه از آن خرید و پولش را هم پرداخت. وقتی یکی از مسوولان غرفه که او را شناخته بود آمد تا پول را پس بدهد از غرفه جیم شد ... روحش شاد و یادش زنده.

سرانجام پیر ما پر کشید
داوود قنبری
روز – داخلی- دفتر تحریریه گل آقا در بهشت
صابری فومنی،مرتضی فرجیان،پرویز شاپور،عمران صلاحی ،حالت و دیگران نشسته اند و روی سوژه هایشان کار می کنند .در این موقع منوچهر احترامی بال زنان سر می رسد.
دستانش پر از مطالب و سوژه هایی است که آماده کرده تا در مجله گل آقا چاپ شود. همه دوره اش کرده و او را تشویق می کنند. نوشته هایش مثل ورق زر دست به دست می شود. به قول عمران صلاحی: " شیرینه ... عسل عسل، نوشته هاش با لبات بازی می کنه!"
 در این وقت منادی سر می رسد و در نی جادویی اش می دمد. همه با احترام کنار می روند. جناب مولانا با هزاران هزار خدم و حشم سر می رسد. حوریان بهشتی به پایش گل می ریزند. حوریان چنان زیبایند که احترامی از خجالت سر به زیر انداخته و صورتش گل می اندازد و زیر چشمی نگاهی به ایشان می اندازد. جناب مولانا به منوچهر نزدیک می شود. لبخندی می زند . دستی به شانه اش می زند و می گوید :" منوچهر ! چه زیبا مثنوی پیر ما را در سبک و سیاق مثنوی معنوی ما گرد آوردی! ما که از مثنوی تو چه بسیار بهره ها بردیم... ایوالله."
در این موقع گروه همسرایان شروع می کنند به خواندن اشعار طنز احترامی.
 احترامی همچنان سر به زیر و زیر چشمی به حوریان بهشتی نگاه می کند و از صلاحی می پرسد: اینجا کجاست؟
صلاحی می گوید: اینجا جایگاه کسانی است که خلق خدا را خندانده اند.

ده روز پیش از سفر جاودانگی؛
احترامی در جمع 15 پیشکسوت روزنامه‌نگاری
ایلیا دیانوش
هر پانزده دقیقه با تلفن همراهش تماس می‌گرفتم: «آقای احترامی کجائین؟ مراسم از نیمه گذشت!»
ـ نگران نباش! شاید مساوی شد و کشید به وقت اضافه!
ـ استاد! من به اینا قول دادم!
ـ تا تو باشی که دیگه از این توطئه‌ها برای من نچینی!
ـ حالا کجا هستین؟
ـ نترس! شوخی کردم! سر کوچه‌ام!
تلفن همراهم به لرزه درآمد؛ گیتی صفرزاده بود و قرار جلسه‌یی برای روز چهارشنبه همان هفته در دفتر گل‌آقا. صدای بلندگو در گوشی می‌پیچید، توضیح دادم: «توی مراسم تجلیل هستم و به‌شدت منتظر آقای احترامی!»
و سرانجام آمد. وارد سالن اجتماعات که شد، دیدن غافلگیرکننده‌ی یک نفر هوش و حواسش را برد؛ محمد بسته‌نگار، هم‌کلاس سال‌های دورش.
مجری با یادی از مجله‌ی توفیق و آرزوی بازگشایی گل‌آقا از احترامي دعوت کرد تا سخن بگوید. کوتاه سخن گفت: «50 سال افتان و خيزان آمدم. آن‌چه توانستم نوشتم و آن‌چه که نتوانستم ننوشتم. من با مجله‌ی توفیق که امروز یک مکتب طنز مطبوعاتی در ایران به شمار می‌رود، شروع کردم و پیش از آن بچه بودم! این است که از معدود بازماندگان نسل ماموت‌هایی هستم که در حال انقراضند!»...
مراسم تقدير از روزنامه‌نگاران پيشكسوت با حضور جمعي از روزنامه‌نگاران از سه نسل مختلف، ساعت 2 بعد از ظهر روز يك‌شنبه 13 بهمن در انجمن صنفي روزنامه‌نگاران (که از نظر دولت نهم منحله اعلام شده است!) برگزار شد و از 15 پيشكسوت در رشته‌های مختلف روزنامه‌نگاری كه از ميان 120 نام پيشنهادي به مرحله‌ی نهايي راه یافته بودند، با اهداي لوح تقدير و هدایایی تجلیل به عمل آمد.
از گل‌آقائیان کامبیز درم‌بخش هم بود که پیش از آمدن منوچهر احترامی پشت تریبون قرار گرفت و به خاطراتش نقبی زد: «من سخن‌وری نمی‌دانم، برای همین هم بیشتر کاریکاتورهایم بدون شرح هستند. چهارده سالم بود که برای کار در روزنامه دعوت شدم. آن روز دربان روزنامه جلویم را گرفت و گفت باید با بزرگ‌ترت می‌آمدی!»
چند پیشکسوت دیگر هم سخن گفتند. من هم این افتخار را داشتم که به نمایندگی و نیابت از استاد رضا سيدحسيني که به‌خاطر کسالت و کهولت سن غایب بود، چند دقیقه‌یی صحبت کنم.
و بيانيه انجمن صنفي روزنامه‌نگاران قرائت شد: «تجليل و تقدير از چهره‌های موثر و ماندگار نسل دوم روزنامه نگاري کشور، واجد معاني چندگانه‌یي است و پاسداشت خدمات و تلاش‌هاي آنان از حد مراسمي ساده و نمادين فراتر مي‌رود و در مقام کنشي جمعي و فعاليتي مدني براي دفاع از ارزش‌هاي ماندگار جامعه‌ی بشري يعني حقيقت‌جويي و آزادي‌خواهي بالا مي‌نشيند...»
از آن‌جا که این مراسم در اولین سال‌روز وداع با احمد بورقانی برگزار شد و با گرامیداشت یاد و خاطره‌ی او نیز همراه بود.

kelastanz987.jpg
منوچهر احترامی در جمع هنرجویان کلاس طنز
منوچهر احترامی نگو یه دسته گل
زهره امین(از هنرجویان کلاس طنز)
پسر اول من  در زمان  جنگ به دنیا آمد. کودکی‌اش پر بود از مارش‌نظامی و آژیر قرمز و شیرخوردن‌های نیمه کاره و دویدن به طرف زیرزمین و فشرده شدن در آغوش من و منتظر ماندن برای شنیدن آژیر سفید و مهمان‌های جورواجور  فرار کرده از بمباران تهران که با ترس‌هایشان می‌آمدند ... شنیدن زخمی شدن‌ و شهادت همسایه‌ها و آشنایان... رفتن به صف ارزاق کوپنی و ساعت‌ها منتظر ماندن در بغل من.نه تنها او ، که همه‌ی کودکان  هم نسلش همین وضع را داشتند...آن‌وقت‌ها نه ماهواره‌ای بود ، نه سی‌دی غیر مجازی و نه اینترنتی. اگر هم بود شاید نمی‌شد به طرفش رفت ، بیگانه در خاکمان بود و باید بیرون می‌راندیمش. تنها دلخوشی بچه‌های آن زمان دیدن کارتون در تلویزیون و شنیدن قصه‌های قدیمی بود.تا اینکه روزی از بغل روزنامه فروشی محل که رد می‌شدیم پسرم دستش را به طرف کتاب‌های کودکانی که  روی میز چیده شده بود دراز کرد. و به طرف کتاب کم صفحه‌ای که عکس پسری رویش کشیده بودند.کتاب را نمی‌شناختم و سعی کردم سوقش بدهم به طرف کتاب قصه‌های معروف. اما مرغ یک‌پا داشت و او که هنوز نمی‌توانست درست حرف بزند همان کتاب را قاپید و سفت در بغلش گرفت. در آن روزهای دست‌تنگی قیمت آن کتاب خیلی ارزان بود و توانستم بخرمش.در آن روزها کتاب"حسنی نگو یه دسته گل" شادی را به خانه‌ی ما آورد. . شاید اغراق نباشد بگویم هزاران بار آن کتاب را خواندیم و همه‌مان از حفظ شده بودیمش.حدود نصف زمان نوارهایی که از شیرین‌زبانی‌های کودکی پسرم ضبط کردیم موقع خواندن شعرهای این کتاب بوده. (پسر دومم که شش سال و نیم بعد از اولی به دنیا آمد هم همینطور.)  زمانی که به "یورتمه" می‌گفت "یومپه" و به "اصلاح" می‌گفت"اسکالون"
-سرِتو می‌خوای اِسکالون بکنی؟
هر چه می‌گفتم:
- نه عزیزم، بگو " اصلاح کنی."
-اسکالون بکنی!
و با انگشت کوچکش صورت کثیف حسنی نقاشی شده را در کتاب نشانم می‌داد و می‌گفت : اَه،‌اَه، اَه...
یواش یواش از خواندن شعر گذشت و سه تایی(من و همسر و پسرم) تاترش را اجرا می‌کردیم. پسرمان حسنی می‌شد و من و شوهرم به نوبت یا جوجه و الاغ و مرغ و غاز، فلفلی و قلقلی و... می‌شدیم.من نویسنده‌ی این کتاب را شخصی به نام پورنگ می‌شناختم و کتاب‌های دیگر او را خریدم. "خروس نگو یه ساعت، بزرگ و پر ابهت"  و" خرس و کوزه‌ی عسل" و " دزده با مرغ فلفلی"، "حسنی ما یه بره داشت" که البته به جز آخری  با جمله‌ی معروف" باباش بهش نیگا می‌کرد ،دود چپق هوا می‌کرد. ننه‌ش می‌گفت:ننه حسنی ماشالله چش نخوری ایشالله"، هیچکدام مثل "حسنی نگو یه دسته گل" نشد.
همیشه دلم می‌خواست "پورنگ" - یا همانطور که سال‌ها بعد در روزنامه‌ها خواندم" منوچهر احترامی"- را از نزدیک ببینم و به خاطر سال‌ها شادی که به خانه‌ی ما آورد از او تشکر کنم.تیرماه سال 87 کلاس‌‌های طنز گل‌آقا شروع شد. درس "شناخت طنز"‌مان با منوچهر احترامی بود. خیلی دوستش داشتم. هم شعرهای کودکانش را هم طنزهایش را که  در مجله گل‌آقا با اسامی "الف.اینکاره" و "م. پسرخاله" و "پورنگ" و... می‌نوشت.اما فکر می‌کردم خالق حسنی چه چیزهایی می‌تواند به ما یاد بدهد؟ همان جلسه اول متوجه شدم احترامی اطلاعات  زیادی در زمینه‌ی ادبیات فولکلور، و طنز دارد و مهم‌تر از آدمی‌ست بی‌نهایت انسان، باوجدان و مهربان.من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. هم در زمینه‌ی نوشتن طنز، هم شیوه ی زندگی و هم مرام  انسانیت.
از وقت‌شناسی‌اش بگویم . معمولا زودتر از همه شاگردان می‌رسید. به طوری که من فکر می‌کردم  منزلش حتما حوالی میدان آرژانتین است. اما بعدا فهمیدم در شرق تهران یعنی نیروی هوایی زندگی می‌کند.
بچه‌ها را مدام به خواندن و خواندن تشویق می‌کرد. می‌گفت حتما گلستان سعدی را چند بار بخوانید، غزلیات حافظ، عُبید،  دهخدا و...بیشتر شعرهای شعرا و نثر نویسنده‌های قدیمی  را از حفظ بود. بخصوص سعدی و فردوسی، جلسه‌ای نبود که به مناسبت بحث‌های متفاوت کلاس، شعری از  شاهنامه‌ی فردوسی یا قصه‌ای از گلستان سعدی برایمان نخواند.
برای هر جلسه می‌گفت در مورد کلمه‌ای تحقیق کنیم. طنز ، هزل ، هجو ، مطایبه ، کمدی ، فکاهه و ...تیپ و کاراکتر، نقیضه و نظیره و مقامه نویسی ، کلیشه ، شطحیات، تراژدی، کمدی، لحن و لهجه و...
یک‌بار من نشستم حدود 50 صفحه در مورد طنز و هزل و هجو و... از اینترنت مطلب درآوردم و همه را پرینت گرفتم و بردم سر کلاس. هر کدام از بچه‌ها فوقش یکی دو صفحه مطلب درآورده بودند. پیش خودم خجالت کشیدم و وقتی نوبتم شد نخواندم. پرسید چرا. گفتم خیلی زیاد است. وقت کلاس را می‌گیرم، هم درمورد نوشته‌های معاصر است هم قدیم. گفت  قدیمی‌ها را همه بخوان!  از هزل در نوشته‌های مولوی شروع کردم ، تا سنایی و انوری و عبید زاکانی و سعدی، اوحدی و خاقانی و ناصرخسرو و جامی و منجیک ترمذی و... تا رسیدم به ایرج میرزا. هر شعری می‌خواندم استاد بلد بود و مصرع دوم شعر را می‌خواند، شاعرانش را به خوبی می‌شناخت. حتی می‌دانست دایی سعدی که بوده( قطب‌الدین شیرازی) و چه شعرهایی می‌گفته و چه  ماجراهایی بر او گذشته. از روی نوشته خواندم که هزل نویسی از قرن نهم هجری شروع شده. گفت درستش قرن پنجم است. می‌گفتم این‌را یک آدم معروف نوشته. گفت خوب اشتباه تایپی است تو درستش کن.ومثلا می‌پرسید تهکم را در پرینت‌هایت با چه  "ه"‌ای نوشته مثلا می‌گفتم با "ح" می‌گفت درستش کن. با ح معنی‌اش کامل عوض می‌شود. و با یکی از شاگردان که طلبه بود راجع به ریشه این لغت کلی بحث می‌کرد.
در مورد هر اصطلاح که به طنز مربوط بود  آنقدر داستان و لطیفه و مثال بلد بود که معنی‌اش برای همه‌مان به خوبی جا می‌افتاد.
صمد بهرنگی در کتاب "ماهی سیاه کوچولو" جمله‌ی زیبایی دارد.
"اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
فکر می کنم این جمله در مورد منوچهر احترامی کاملا مصداق دارد. اوبه غیر ازدر اختیار گذاشتن بی‌قید و شرط  دانسته‌های بی‌مانند خود و نوشتن طنزهای به یاد ماندنی در گل‌آقا و سایر نشریات طنز، با کتاب‌های حسنی اثر خود را بر تمام کودکان دهه  شصتی گذاشت.
یادش گرامی باد  و راه طنز‌نویسی‌اش پر رهرو

محمدرفیع ضیایی،رضی هیرمندی،مسعود کیمیاگر،رویا صدر،گیتی صفرزاده،جلال سمیعی،جواد فرهمند،علی اصغر فروزان تبار،حسین صافی،داود قنبری،ایلیا دیانوش

تاريخ : پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

Keywords:
About Manuchehr Ehterami By Mohamadrafi Ziyaei , Razi Hirmandi , Masud Kimiagar , Roya Sadr , Giti Safarzadeh , Jalal Samiei , Javad Farahmand , Aliasghar Forozantabar , Davoud Ghanbari , Hosein Safi , Ilia Dianoosh , Zohreh Amin

نظرات

روحش شاد.

ارسال توسط : سوسن جعفری | پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۷

ارسال نظر

نظر شما پس از تاييد توسط مديريت سايت، نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: