facebook instagram telegram telegram
قلم مهمان
مهرداد صدقي، ماني رضوي‌زاده، نسيم صباغان، عبدالله مقدمي و سيد ايمان ضيابري

وب لک ...
يا از وبلاگ سفرنامه يک لک لک مهاجر

مهرداد صدقي

پيش پرواز:
راستش انگيزه ما از مهاجرت به سرزمينهاي گرم صرفا فرار از سرما نيست. يک پالتوي گرم هرچقدرهم قيمت داشته باشد، هزينه‌اش از هزينه پرواز و طي کردن مسافت هزاران کيلومتري کمتر است. ضمنا، به قول پدر، اگر موضوع فقط به گرما برمي‌گشت مي‌توانستيم به گرماي روي دودکش¬ها قناعت کنيم. بنابراين، رسيدن به سرزمينهاي گرم فقط بخشي از اهداف ماست و هر لک‌لکي انگيزه‌هاي ديگري نيز براي سفر دارد. مثلا عمو مي‌خواهد هنگام بازگشت، جنس با خود بياورد. بچه لک‌لکهاي دودکش همسايه مي‌خواهند به آن طرف آبها بروند تا براي خودشان کسي شوند. بين خودمان باشد، يکي شان به صدايش مي‌نازد و ديگري به سيمايش. البته صد رحمت به صدا و سيماي خودمان! انگيزه خود من هم از سفر بر مي‌گردد به اينکه عاشق شده‌ام و از قديم گفته‌اند: طرفت را بايد در سفر بشناسي!

****
لوازم سفر:
امروز قبل از اينکه از لانه بزنيم بيرون، براي آخرين بار وسايل سفر را چک کرديم. عمويم اصلا اهل چاي خوردن و يا خوردن غذاهاي گرم نيست اما نمي دانم چرا براي برداشتن پيک نيک گاز اينقدر اصرار مي کرد. در طول سفر هم هميشه عقب تر از ما پرواز مي کند و گاهي اوقات اصلا سر و کله‌اش پيدا نمي‌شود. عمو تنگي نفس هم دارد، البته خودش ادعا مي کند خوردن دود دودکش او را به اين روز انداخته است!

****
کنترل نامحسوس:
امروز از جلوي برج مراقبت فرودگاه رد مي‌شديم كه پدر را به علت سبقت غير مجاز جريمه کردند. عمو هم به علت روغن‌سوزي و سرعت زياد جريمه شد.

****
کارت سوخت:
همه داريم از گشنگي ضعف مي کنيم. روي زمين اصلا غذايي پيدا نمي‌شود و مجبوريم هرچه پيدا کرديم بين خودمان تقسيم کنيم. پدر مي‌گويد چون غذا برايمان حکم سوخت پرواز دارد، بايد غذا را سهميه بندي کنيم. طفلک پسر عمه- پليکان! از بس چاق و گنده است، براي جبران سوخت، مجبور است از گاز استفاده کند. يعني ديگران را گاز مي‌گيرد تا به او غذا بدهند. شانس آورديم دندان ندارد!

****
مشکلات - (سياه نمايي ممنوع!):
يکي از مشکلات سفر برمي¬گردد به اينکه بايد از سرزمينهاي مختلفي عبور کنيم و هر منطقه‌اي مقررات خاص خودش را دارد و يا اينکه اصلا مقرراتي ندارد! سال قبل هنگام ورود به يکي از سرزمين‌ها، همه را انگشت‌نگاري کردند. عمو آنقدر بهش برخورده بود که در يک اقدام خرابکارانه مي‌خواست خود را به ساختمان‌هاي مرتفع آنجا بکوبد.
بگذريم... مي‌خواستم بگويم اين دفعه هرچه دنبال دستگاه خودپرواز سالم گشتيم پيدا نکرديم. آخر پرهايمان آنقدر سياه شده است که همه ما را با کلاغ اشتباه مي‌گيرند. راستش نمي‌دانم داريم از بالاي کدام شهر مي‌گذريم که از هر کجاي آن دارد اينطور دود بلند مي‌شود؛ حتي از سر و کله مردم!

****
چرا آن لک لک فقط بر روي يک پاي خود مي ايستاد :
تا بحال راجع به شکست عشقي چيزهاي زيادي شنيده بودم اما نمي‌دانستم قرار است سر خودم هم اين بلا بيايد. لک‌لکي که قرار بود تمام آينده من باشد، امروز بدون اطلاع قبلي، با يک حلقه طلايي که در پاي چپش کرده بود در ملاعام ظاهر شد. هر چه قسم مي‌خورد که اين حلقه، حلقه نامزدي نيست و محققين براي رديابي در پايش کرده‌اند، قبول نکردم. اگر حرفش را قبول کنيم که ديگر در عالم لک‌لکها سنگ روي سنگ بند نمي شود؛ آخر،غيرت اين چيزها سرش نمي شود كه...
آنقدر همه او را سوال پيچ کرده‌اند که از آن موقع فقط بر روي يک پايش مي ايستد تا کسي حلقه مورد نظر را نبيند. از عمو که تجربه شکست‌هاي متعددي را در پرونده خود ثبت کرده، راجع به اين حلقه طلايي سوال کردم. اولش با همين مضمون يک آهنگ برايم خواند و آخرش گفت اين حلقه، حلقه دام بلاست. فهميدم مثل هميشه در شرايط مناسبي براي پاسخ دادن نيست. البته عمو مي¬گفت بخاطر انتقام هم که شده، مي خواهد آن حلقه را بدزدد تا خرج گرفتاري خودش کند. به اين مي‌گويند يک سوء استفاده ابزاري از احساسات جريحه دار شده. البته سعي مي کنم عمو از اين نقشه منصرف شود.

وصيت نامه
اي انسان‌ها، از دست شما دارم ديوانه مي شوم.... آخر چرا آينده مرا نابود کرديد؟ آيا نتيجه تحقيقاتتان به افسرده شدن يک لک لک عاشق مي ارزد؟ اصلا حالا که اينطور است، خودتان خواستيد: آهاي برجهاي دوقلو، بگيريد که آمدم!
اين
پايان
نيست

توضيح نگارنده:
اولاهيچ اتفاقي براي لک لک مورد نظر نيفتاد چون قبل از او، چند نفر ديگر دم برجهاي دوقلو را ديده بودند. بنابراين اميدواريم از ادامه سفر لذت ببرد. ثانيا: طبق آخرين خبر واصله، عموي لک‌لک مورد نظر هم جديدا فقط بر روي يک پايش مي ايستد!

***

چنين كنند بزرگان!

عبدالله مقدمي

درویش از دیوانیان بود . سالی او را به مرخصی تشویقی نواختند که خوب نامه می‌نبشت و نیک پرونده‌سازی می‌کرد و عجیب چون ... اضافه کاری می‌ماند و غریب بادنجان به دور قاب رییس می‌چید و نیکو به دور از چشم رقیب جدول حل می‌نمود. آن طور که هیچ کس نمی‌دید جز خدای تعالي. باری رییس دیوان درویش را فرمان صادر فرمود که هفته‌ای – نه بیش و نه کم – تو را مرخص نمودیم از برای سفری و حضری و حالی و حولی! و این نیز بگیر که ماحضری است مختصر بر سبیل وام بلا عوض!
درویش چون این بشنید، پله ها دو تا یکی بدوید و « لرد بازی » در بیاورد و به تاکسی بشد و بشکن زنان شیرینی بخرید و به خانه رسید. چون به منزل داخل شد هیچ کس نبود از اهل و عیال و پرنده و چرنده‌ای حتی! که « بزرگه » چون شیر ژیان بر سر کوچه بود و « کوچیکه » چون آهوی رمان به کلاس نقاشی و عيال به باشگاه بادی بیلدینگ .
ساعتی به انتظار نشست تا جماعت یکان یکان سر رسیدند و نزدیک بود ترکیدن درویش از فاش‌سازی راز. پس چون تمام بیامدند خبر بداد. به ناگاه خانه منفجر گشت از این عملیات انتحاری درویش. بزرگ و کوچک مشغول دست افشانی و پایکوبی شدند...
چون شعله‌ها فرو نشست هر یکی جایی خواست. یکی « دوبی » پیشنهاد بکرد که با اکثریت موافق، رای نیاورد ! دیگری به « استانبول » دل داده بود. همه موافقت بکردند جز درویش و چون قبلی رای نیاورد! عيال را دل هوای شیراز و درویش را هوای اصفهان کرده بود. پس ائتلاف یکپارچه تشکیل بدادند و تصویب کردند که ابتدا شیراز و در راه اصفهان !
پس آنگاه نظر به مرکب افتاد و همگان را اتفاق بر این بود که این پیر پیکان چهل ساله که صدی سیزده تا بسوزاند و روزی 3 لیتر سهمش باشد را توان رفتن به شابدالعظیم نباشد چه رسد شیراز و اصفهان . آنگاه باز به اتفاق آرا هواپیما تصویب شد – که کلاسی بس عظیم داشت و اداره نصف پول بلیط می داد و این را هیچ کس نمی دانست جز درویش و خدای تعالی !
قرار بر این شد که فردای ان روز « بزرگه » رهسپار آژانس گردد از برای تهیه بلیط . فردا درویش چون از سر کار بیامد جویای بلیط شد . بلیط نبود که صبح اخبار جعبه جادو خبر داده بود از سقوط طیاره ای به تهران و به اتفاق تصویب شده بود که این مرکب را هیچ اعتماد نباشد، بی خیال کلاس، قطار بهتر باشد! قرار بر این شد که فردای آن روز «بزرگه» رهسپار آژانس گردد از برای تهیه بلیط این بار براي قطار. و فردا چون درویش بیامد باز هم خبری نبود از بلیط که عیال، آن هنگام که شیشه پاک کردی به روزنامه باطله، این خبر خوانده بود که به نیشابور روزی روزگاری قطاری منفجر شده و هزار نفر خاک شده اند و صد هزار نفر تکذیب کرده اند! عیال گفت که نخواهم که چون مُردم ، مردنم را تکذیب کنند و چه و چه . پس اتفاق بر اتوبوس افتاد...
و اتوبوس نیز همان شد که قبلی‌ها. و آن روز « کوچیکه» از زبان همکلاسیش شنیده بود راننده‌های اتوبوس همیشه در خواب باشند وراننده‌های کامیون نیز! و اینکه جاده‌ها ناامن باشند و اینکه هر سال نیم کرور نفوس در جاده کشته شوند و چه و چه .
***
درویش درمانده شد از این داستان . گفت: چاره چه باشد . همگان بانگ برآوردند : ما را آن به ، که به سر کوچه بشویم و به کلاس نقاشی بشویم و به باشگاه بادی بیلدینگ بشویم ولیکن جان آسوده داریم از رنج سفر. تو را نیز آن به باشد که یک هفته تمام در خانه بخسبی و حالش را ببری...!

***

ماركوپولو در ايران!

سيد ايمان ضيابري

اتفاقي كه باعث نوشتن اين گزارش شد، همزماني سفر ماركوپولو به ايران با انتشار وبنامه سفر گل‌آقا بود.
وقتي به ما گفتند وبنامه سفر منتشر مي‌شود، ديديم كار و كاسبي مغز خلاقه، كساد شده و چيزي خطور نمي‌كند! در نتيجه دست از پا شستيم (يا احياناً دست و پايمان را شستيم) و بي‌خيال نوشتن شديم. حال اينكه نگو قرار است يك اتفاق خارق عادت بيفتد و ماركوپولو به ايران بيايد. تا خبر را شنيديم، بي‌معطلي افتاديم دنبال كارهاي ماركو. با مدير برنامه‌هايش تماس گرفتيم و خودمان را خبرنگار گل‌آقا جا زديم و گفتيم كه مصاحبه اختصاصي را رديف كن كه معاون مخصوص شاغلام دارد مي‌آيد!
اطاله كلام نمي‌كنم، بگذاريد آنچه كه به صورت نت‌برداري در سفر لحظه‌ به لحظه‌ام همراه با ماركوپولو، جهانگرد مشهور ايتاليايي به ايران يادداشت كردم، نقل كنم. هيجان‌زدگي متن ذيل را به خونسردي خودتان و خميازه‌هايي كه مي‌كشيد، ببخشيد!


روز اول
ماركوپولو در برنامه اين روز، سري به پمپ‌بنزينهاي باستاني پايتخت زد و سعي كرد با عكس و تفصيلات مختلف، اين اين مكان را جزو عجايب ناشناخته مشرق زمين ثبت و شرح‌حال‌نويسي كند! در هنگام عكس گرفتن و يادداشت برداشتن از روي وجنات و سكنات پمپ بنزينهاي سوخته (خاستگاه مردمان شهر سوخته)، او كه به زبان فارسي مسلط نبود، با لطف و محبت چند نفر از متصديان حفاظت از آثار باستاني (همان مسوولان پمپ بنزين) مورد پذيرايي زباني قرار گرفت و كمي تا قسمتي با ادبيات شفاهي اين مملكت آشنا شد!

روز دوم
ماركوپولو شنيده بود كه مطبوعات هم در ايران، از عجايب روزگار هستند. براي نمونه او را به دفتر روزنامه‌اي برديم تا به او اثبات كنيم مسوولان ما در حفظ و حراست آثار باستاني واقعاً يد طولايي دارند، چرا كه ممكن است بعد از هفت سال تازه يادشان بيايد اشتباهي مجوز به يك نفر داده‌اند و... اما آن بدبخت كه اين حرفها حاليش نمي‌شد، با ورود به دفتر و مشاهده اهالي خشك‌شده هيات تحريريه كه تازه خبر تعطيلي‌شان را شنيده بودند و هر كدامشان به شكل مجسمه‌اي بتني و سنگي، با پوزيسيوني خاص خشك شده بودند، فكر كرد وارد موزه مردم‌شناسي شده!

روز سوم
امروز، روز برنامه‌هاي فرهنگي بود! ماركوپولو (كه تازه داشتيم با او صميمي مي‌شديم و مارك صدايش مي‌كرديم) از برخي روابط دوستانه تيم خبرنگاري خيلي خوشش آمده بود و تازه داشت ياد مي‌گرفت كه همرنگ ما شود. او در كنار ما با مفاهيم عميقي مثل چتربازي آشنا شده بود و فهميده بود اگر پول پيتزا يا حتي سمبوسه هم نداريد، مي‌توانيد با زدن چند ضربه خيلي دوستانه به پشت دوستتان او را ترغيب كنيد كه شما را ميهمان كند! همينطور زماني كه براي گرفتن نان تازه سنگگ، صف ايستاده بوديم، او ياد گرفت كه "دور زدن" و "پيچاندن" يعني چه. يعني اگر آخر صف بماني و منتظر بايستي تا نوبتت بشود، با ناني كه براي صبحانه مي‌خري، بروي شام بخوري!

روز چهارم
برنامه‌هاي فرهنگي ايراني، ماركو را جذب كرده بود. او كه كم‌كم داشت به مارس، مارسلينيو و حتي سهيل بين ما شهرت پيدا مي‌كرد، از ما خواست تا با هنر هفتم ايراني آشنايش كنيم. در نتيجه برديمش به يك سينما براي ملاحظه فيلمي پرطرفدار! قبل از اينكه وارد سالن اكران فيلم بشود، در نهايت صميميت از ما خواست تا ميهمانش كنيم و چيپس، پفك، آلو خشكه، دوغ، لواشك، پفك هندي و حتي كاپوچينو برايش بگيريم تا در مدت اكران فيلم نوش جان كند. ما هم از خجالتش درآمديم. رفتيم نشستيم روي صندلي‌ها و او هم شروع كرد به ميل كردن، ده دقيقه طول نكشيد كه پرده‌ها را انداختند و گفتند فيلم تمام شده. اينجا بود كه يادمان آمد بايد با مقولهي به نام احترام به حقوق مشتري آشنايش كنيم. جايي كه فيلم‌ها را در حدي كوتاه مي‌كنند كه بيننده يك وقت از نشستن زياد روي صندلي‌ها خسته نشود و آرتروز نگيرد.

روز پنجم
امروز، وقتش بود كه سهيل را با يكي ديگر از قدرتهاي ايراني آشنا كنيم. شعبده‌بازي كه بومي‌ها به آن مي‌گويند تردستي. تردستي، فقط به معناي تر نگاه داشتن دستها نيست. اگر شما بتوانيد با دستهاي تر و خيس، به خشكها هم آب بدهيد و در واقع زحمت عمل آبياري را بكشيد، آن‌وقت مي‌شويد مصداق اين مثل كه هنر نزد ايرانيان است و بس. سهيل باور نداشت ولي نشانش داديم. ما به او ثابت كرديم يك اثر تاريخي به ظاهر فراموش‌شده مثل تخت جمشيد كه هيچ اثري از حيات و تازگي در آن نيست را مي‌توان با آبياري قطره‌اي به كمك سد سيوند، تر ساخت و مركز توجه جهانيان. اينجا بود كه سهيل براي دقايقي از هوش رفت...

روز ششم
آشنايي با زبان و ادبيات فارسي، برنامه روز هفتم سهيل بود كه ديگر بچه‌ها صدايش مي‌كردند سهيل پتروويچ (بر وزن ماركو پولو!). ما امروز يادش داديم كه اگر كسي را براي نخستين بار رويت كرد، هيجان زده نشود و سلام نگويد. در عوض با "سام عليك" از طرف مقابل استقبال كند. براي لحظه وداع هم به راحتي لفظ سرراست "زت زياد" را استعمال نمايد و در حين گفت‌وگو هم براي گرم نگاه داشتن بحث، از "تريپ مايه‌دار"، "صفا، سيتي، سرنديپيتي" و "..." استفاده كند! سهيل حسابي دارد وارد خط مي‌شود...

روز آخر
روز آخر، روز مراجعت به وطن بود. اما ماركو كه از قضاي معلوم علاقه‌اي به عزيمت نداشت و با گروه خبرنگاران همراهش در هتل مشغول تناول ديزي بود، با گوشه آستينش، لب و لوچه آغشته به دوغ آبعلي را پاك كرد و در انتهاي صرف ناهار گفت: "برو بچ، طالب شدم كه فقط در جريان باشيد! حاجي‌تون اراده كرده با اهالي صفا همينجا بمونه و لونه و خونه رو بي‌خيال بشه. واسه همين بهتون افتخار مي‌دم كه در اين سفر مادام‌العمر، ناز وجود همه بامعرفت‌هاي خاورميانه (از قرار معلوم تبليغات منحرف تلويزيوني هم زياد رويش تاثير گذاشته بود!) يه قرارداد تا سال 1500 با مدير هتل ببنديد كه ما اينجا باشيم خدمتتون!" اينجا بود كه بچه‌ها يادشان آمد يك ضرب‌المثل فارسي را به دوست جهانگرد ما ياد نداده‌اند: "مهمان گرچه عزيز است ولي همچو نفس، خفه مي‌سازد اگر ..."

***

آدمها و سفرها

نسیم صباغان

آیا می‌دانید که در طول تاریخ بسیاری از آدمها ازسفر در مواردی غیر از آنچه رایج است استفاده می‌کردند؟
مثلا بسیاری از بزرگان از سفر به عنوان اجاق گاز، ماکروویو يا منقل استفاده می‌کردند، زیرا تجربه به آنها ثابت کرده بود که سفر بهترین وسیله برای پختن مواد خام است و "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" !
عده‌ای هم از سفر به عنوان یک داروی طبیعی برای مبارزه با آلزایمراستفاده می‌کردند و در این امر بسیار هم موفق بودند، چرا که حافظه‌شان تا جایی قوی می شد که دیگر محال بود خاطراتشان سفر شمال یادشان برود و در هر فرصتي كه گوش مفت گير مي‌آوردند، از توصيف و شرح حماسه‌سازي‌هاي سفر شمال خود غافل نمي‌شدند.
بعضي عشاق شکست خورده هم از سفر به عنوان ضمیر جانشین اسم استفاده می کردند به اين گونه‌ که گاهي زیر لب زمزمه می‌کردند: " نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد" و بعد انگشت اشاره شان را به سمت زری و پری و کامی می‌گرفتند. خیلی از مخلوقین خدا هم از سفر برای پیدا کردن جد و آبادشان استفاده می‌کردند و معمولا هم به جایی نمی‌رسیدند، چون مزه فیلم به همین بود!
در موارد نادری هم دیده شده که یک نوع مواد غذایی به سفر رفته و بعضاً مکان‌هایی را هم کشف و کلی صفا کرده، مثل مارکو پلو وقتی که هنوز دم هم نکشيده بود.
و در آخر اين كه مورد استفاده جديدي هم به تازگي كشف شده و آن هم در موسسه گل‌آقاست. چون بعضي‌ها در اين موسسه دست به ابتکار جالبی زده‌اند و از سفر به عنوان موضوع ‌وبنامه سايت‌شان استفاده کرده‌اند!


***

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا، به سلامت دارش

ماني رضوي‌زاده

حالش بد شده بود. احساس می‌کرد تنش داغ شده و قطرات عرق تمام پیشانی و پشتش را خیس کرده است. چند بار مجبور شد که ماشینش را کنار جاده نگه دارد و در به در دنبال تخته سنگ نسبتاً بزرگی بگردد که قابلیت مخفی شدن یک انسان در پشتش را داشته باشد. امّا در جادۀ کویری، پناهگاه که به این سادگی پیدا نمی‌شود. گاهی از سر ناچاری، ادب و خجالت و آبرو را فراموش می¬کرد و هر دو در ِ جلو و عقبِ سمت راست ماشین را باز می‌گذاشت تا کمتر دیده بشود و زودتر ازین بلایی که به جانش افتاده بود، راحت شود.
در این چند روزی که از آغاز زندگی جاده‌ای‌اش می‌گذشت، حتی یک سرویس بهداشتی بین شهرها ندیده بود. از ترس گیر دادن پلیس و شناخته شدن در هتلها، در هیچ شهری بیش از چند ساعت توقف نمی‌کرد و ناچار تمام سهمیۀ ناچیز چهار ماهۀ بنزینش را به سرعت سوزاند. پیش‌ترها اتوموبیلش را دوگانه‌سوز کرده بود و می‌توانست از گاز CNG استفاده کند و این خبر خوبی محسوب می‌شد. اما خبر بد این بود که جایگاه عرضۀ گاز هم مثل دستشویی عمومی ناياب بود. نایاب بودن این دو محلّ اساسی و حساس، در نهایت اعصابش را به هم ریخت و او تمرکزش را از دست داد.
در حالی که پایش را روی پدال گاز بیشتر فشار می‌داد تا شاید زودتر به جایگاه امنی برسد، دولا شد تا جعبۀ دستمال کاغذی‌اش را که پایین صندلی افتاده بود، بردارد. همین غفلت کوتاه کافی بود تا پیچ بعدی جاده، او را به سمت گارد ریلها رهنمون کند و ماشینش چندبار در هوا معلق بزند...
او انسان خوشبختی بود. زیرا اگر چند دقیقه دیرتر می‌مرد، حتماً تحملش را از دست می‌داد و این، برای آدم آبروداری مثل او اصلاً پسندیده نبود!

***

safar_cartoon5.jpg

تصوير از اينجا


تاريخ : جمعه ۱۵ تير ۱۳۸۶


ارسال نظر

نظر شما پس از تاييد توسط مديريت سايت، نمايش داده خواهد شد.
لطفا" کد زیر را در قسمت پائین آن وارد نمائید.
نام:
 
پست الكترونيك:
 
وب سايت (لطفاً آدرس به صورت کامل وارد شود. بعنوان مثال: http://www.golagha.ir):
 
نظر:  

 


©با معرفت‌ها ذکر مأخذ می‌کنند!
powered by: